اسپرید

نوامبر 19, 2009 با sormeh

لطفا این فیلم spread را از دست ندهید . خیلی ممنون .

میبینید؟ تم جلد دی وی دی این هم سرمه ای بود که نظرمان را جلب نمود!

آنفولانزا بگذار … ما هم مردمانیم

نوامبر 15, 2009 با sormeh

مگه ول میکرد این سرماخوردگی؟ امروز بعد از قریب بیست روز خوب شدم . سرفه و بدن درد ول کن نبود . صبح که از خواب پا میشدم عین این معتادا تمام استخونام درد می کرد و سرفه هم که تمومی نداشت . البته تقصیر خودم هم بود این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود و استراحت نکردم . حالا هرچی بود تموم شد خدا رو شکر.
با این هوا که حالت متوسطی داره نه سرده نه گرمه نه بارونیه نه آفتابیه خلاصه تکلیفش با خودش معلوم نیست خیلی حال نمی کنم .
وقتی از اتوبان حقانی مسیر غرب به شرق می پیچم به سمت مدرس شمال زمان برام متوقف میشه ، پیچ عجیبیه . واقعا زیباست …

رشت … و دیگر هیچ

نوامبر 3, 2009 با sormeh

دیروز رفتم به یه ماموریت کاری ، از این دلچسب تر ممکن نبود ، ماموریت سایت ویزیت از ساختگاه اونم در دل جنگلهای گیلان ، اونم تو این هوا و این روزای بارونی . این بازدیدهای ما معمولا از یه نقاطی صورت میگیره که هنوز هیچ تنابنده ای از اونجا نگذشته و معمولا با جی پی اس موقعیت مورد نظرم رو باید پیدا کنم و این خیلی هیجان انگیزه ، چه اون جاهایی که تو دل کوهستانهای زاگرس رفتم و چه جنگلهای مه گرفته البرز .
در ضمن در این سفر افتخار آشنایی با باقلالی قاتوق و ترشی گل سیر هم داشتم که بسیار باعث خوشوقتی بود . جاتون خالی

هرچه از دوست رسد نیکوست … ولو چند تا ویروس

اکتبر 25, 2009 با sormeh

خیلی وقت بود که سرما نخورده بودم چند وقت پیش در مورد انواع آنفولانزای مد روز یه پست گذاشته بودم ولی دور از جون همگی تون از دو روز پیش یک آنفولانزایی گرفتم که خدا نسیبتون نکنه! همش از اونجایی شروع شد که یک عزیز دلی این چند روز هی عطسه می کرد و خیلی هم بد اخلاق شده بود اولش گفتم که خوب سرما خورده دیگه خوب میشه این ادا اطوار به کجا بنده تا اینکه سه شب پیش سلام کردم و با یه صدای گرفته خش داری جواب داد من فهمیدم که حالش خیلی بده تو دلم گفتم که درد و بلات بخوره وسط سرم چرا به این روز افتادی ، فردا صبح که از خواب پاشدم دیدم که بهله درد و بلاش خورد وسط سرم ! آقا تمام وجودم درد گرفته بود و تارهای صوتیم بلکل از کار افتاده بودند ، شب بلند شدم هلک هلک رفتم بیمارستان دیدم خیل عظیمی از ملت سرما خورده تو صف وایستادن . الکی امیدوار شدم که دیدی همه سرما میخورن ! خلاصه بعد از یک ساعت تو صف بودن نوبت من شد دکتر گفت خوب چطوری ؟ گفتم آقای دکتر تمام اعضا و جوارحم درد میکنه دارم میمیرم . جناب آقای دکتر معاینه مبسوطی کرد و سرش رو انداخت پائین و شروع کرد نسخه نوشتن ، من گفتم خوکیه؟ اون فقط سرش رو تکون داد گفتم اگه خوکیه بهم بگو من تحملش رو دارم ! این دفعه هیچ عکس العملی نشون نداد گفتم امیدی هست؟ زنده میمونم ؟ یه نگاه عاقل اندر سفیحی کرد و گفت به آنتی بیوتیک حساسیت نداری؟ گفتم یادم نمی یاد فکر نکنم گفت یه تست بده بعد دوتا آمپول امشب بزن این دارو ها رم بخور یک آمپول هم فردا شب بزن .
آقا تست ما بدون مشکلی انجام شد رفتم اطاق تزریقات دیدم یه بهیاری ( خدا نسیبتون نکنه ) سیبیل از بنا گوش در رفته آستینا ور مالیده بالا داره سر تا پامو برانداز میکنه رفتم رو تخت نشستم گفتم اقا جان به قد قوارم و سن و سالم نگاه نکن اگه آمپولش درد داشته باشه بیمارستانو میزارم رو سرم و هوار میکشم ! گفت بگیر بخواب شلوارتم بده پائین مگه من مریضم که یه جوری بزنم که دردت بیاد . بعد از یه عمر آبروداری مجبور شدم شلوار و بدم پائین و برم زیر دست آمپول زن . نامرد آنچنان محکم زد آمپولو که تا در خونه شل میزدم .
خلاصه بعدش رفتم دارو خانه که دارو هامو بگیرم ، آقا اصلن دور و زمونه عوض شده قبلنا که سر ما میخوردیم از این کپسول دو رنگها میدادن و قرص آدلت کلد و یه آنتی هیستامین پیزوری که با چشم غیر مسلح دیده نمی شد  ، کیسه رو که از دواخونه چی گرفتم احساس کردم یه محموله رادیو اکتیو دادن دستم ! یک آنتی بیوتیک بهم داده به اسم کو آموکسی کلاو (مردشور اسمش رو ببرن) بسته بندیش یه جوریه که  وقتی میخواستم از تو بستش در بیارم قرصشو نگران بودم منفجر شه! یه مسکن قرمز خیلی دختر کش داده به اسم ژلو فن به قاعده یه بند انگشت اندازه شیاف! به جان عزیزتون اولش شک داشتم باید قورتش بدم یا استعمالش کنم! بعدش که فهمیدم باید بخورمش مگه از گلوم پائین میرفت .
خلاصه این از شب اول ، دیشب رفتم آمپول دوم رو تو درمانگاه نزدیک خونمون بزنم ، دیدم یه دختر پرستار مثل پنجه آفتاب بایه لطافتی مارو دراز کرد و چنان شیرین بود آمپول زدنش که دلم نمی خواست از رو تخت بلند شم .

بده بستون

اکتبر 4, 2009 با sormeh

چند تن از دوستان عزیز را لینک نمودیم برایشان کامنتی بی مزه لینکت کردم نگذاشتیم مبادا ریا شود و از اجر اخروی محروم گردیم خدای نکرده

سقوط آزاد با چتر

سپتامبر 28, 2009 با sormeh

در واقع ما در تعامل با اجتماع کارهایی را انجام می دهیم که دوست نداریم ولی برای اینکه در اجتماع مورد قبول واقع شویم آنها را انجام می دهیم و بر عکس کارهایی که دوست داریم انجام نمی دهیم چون میدانیم مورد پذیرش اجتماع نیست . بعد از یه مدت آدم خسته میشه ، دلش میخواد خودش باشه ، به اصطلاح امروزی های یه ساختار شکنی بکنه ، ممکنه کسی هم متوجه نشه و در خفا باشه ولی باز احساس میکنه حال همه رو گرفته ، یه وضعیتی رو برای خودش ایجاد میکنه که حس میکنه از یه هواپیما به بیرون پریده و حالت سقوط آزاد به زمین نزدیک میشه ، رهای رها ، بدور از قید و بندهای جامعه . الان که دارم اینا رو میگم حتم دارم هر کدومتون یه صحنه ای از همین چند وقت پیش خودتون میاد جلوی چشماتون ، مگه نه ؟ قورباغه بشه هرکی دروغ بگه! بعدش هم در خیلی از مواقع حضور بی موقع یه مزاحم یا حتی استرس و ترس از آمدن یه مزاحم و به هم خوردن حریم خصوصی باعث از بین رفتن این آزادی میشه و این درست حاله همون چتربازه که داره سقوط آزاد میکنه و یه آن متوجه میشه چترش باز نمیشه!
مثلا تو ماشین تنهایی ، این ماشین هم مکان مناسبی واسه تنهایی هست چون به محض وجود یه مزاحم میشه کلاٌ مکان رو جابجا کرد ، هنجار شکنی ها شروع میشه صندلی رو یه کم به عقب متمایل میکنی ، شیشه ها رو همونجور که دوست داری بالا میدی با سرعت دلخواهت بدون نگرانی از اینکه زود میرسم یا دیر میرسم رانندگی میکنی خیلی فکرتو برای اینکه از کدوم مسیر برم که خلوط تر باشه خسته نمی کنی حتی اگر تو اوج ترافیک بندازی تو اتوبانه صدر هم دغدغه اینکه یکی بهت بگه از صیاد مینداختی تو همت بهتر نبود رو نداری و اصلا حال میکنی که تو ترافیک گیر کنی ، بعد سی دی مورد علاقتو میزاری تو ضبط به کسی چه ربطی داره که تو با الویس پریسلی و شازده خانوم ستار و هایده حال میکنی و همونجا تصور میکنی که ساسی مانکن و مخته و این گلواژه سرایان نسل امروزو همه رو جمع میکنی و انگشت وسط دست راستتو برای همشون نشون میدی دونه دونه سی دی هاشونو میشکنی احساس میکنی همشون مثل این بازی های کامپیوتری دود میشن میرن هوا خودتو تو موسیقی الویس غرق میکنی و تو آینه میبینی بی اختیار گوشه سمت راست لبتو دادی بالا و دهنتو کجکردی دلت نمیخواد هیچ چیزی این رها بودن و این سقوط آزاد رو ازت بگیره حتی این یه ذری بادی که تو شکمت پیچیده ، پس تمامه وزنتو میندازی رو جفت دستات و رو فرمون فشار میدی تا از صندلی فاصله بگیری و با تموم قدرت باد رو خالی میکنی اوه اوه چه کردی ! لبخند احمقانه ای روی صورتت نقش میبنده و داری فکر میکنی که شاید بد نباشه شیشه ها رو بدی پائین تا خودت خفه نشی تو ماشین و تو شیش و بشی که اگه شیشه ها رو بدی پائین خدای نکرده بر خلاف میل و ارادت خودتو مقید نکردی که ناگهان چشمت میوفته تو چشم یه عابر که کنار اتوبان در بدر دنبال ماشین میگرده ، نگاهت گره خورده به نگاهش و نمی تونی ازش فرار کنی ، آخه این فامیل من اینجا این موقع چه غلطی میکنه؟ و زمانیکه با قیافه شاد مثل غریقی که یه کشتی وسط دریا پیداش کرده میاد به سمتت و دست میندازه تا دستگیره در رو باز کنه قیافه یخ زدت عین کسیه که چتر نجاتش باز نمیشه !

همه کس

سپتامبر 15, 2009 با sormeh

خدا رحمت کنه مادر بزرگ رو سالها پیش وقتی یکی از دوستای قدیمی هم سن و سالش که واسه خودش از خانمهای بزرگ فامیل بود کلی بچه و نوه و نتیجه داشت فوت کرد و خبرش رو بهش دادن خیلی گریه کرد بعد گفت خدا رحمتش کنه طفلک آدم پرکس و کار بی کسی بود . اون موقع نفهمیدم چی میگه آدم وقتی بچه ساله از دوز و دغل و دورویی اطرافیانش چیزی نمی دونه و سر در نمیاره ولی الان که بزرگ شدم می فهمم پر کس و کار بی کس یعنی چی .

دوراهی

سپتامبر 10, 2009 با sormeh

از من پرسید چرا همیشه راه سخت را انتخاب میکنی
واقعا نمی دونم چرا فکر میکنه من دو راه داشتم که سختشو انتخاب کردم

به من چیزی بگو …

آگوست 29, 2009 با sormeh

به من چیزی بگو از عشق
از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن
به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من
تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی
چه احساس به من داری
گریزی جز شکستن نیست
منم مثل تو میدوم
نگو باید برید از عشق
نه میتونی
نه میتونم

وفای به عهد

آگوست 22, 2009 با sormeh

سیزده سال پیش بود با پدرم رفتیم پیاده روی ، تو مسیر از یه بازارچه رد میشدیم که کلی خرید کردیم برای خونه و با تاکسی برگشتیم اون موقعها خونمون وسطای یه کوچه مشجر شیبدار خوشگل بود همیشه بالارفتن از سراشیبی اونم وقتی که کلی بار و بندیل دستته سخته . یه وقت یه ماشین کنارمون نگه داشت و جونی که پشت فرمون بود خیلی مودبانه سلام کرد و گفت من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون ما هم که به قصد پیاده روی و ورزش اومده بودیم بیرون تشکر کردیم و به راه خودمون ادامه دادیم ولی خیلی از این کار خوشم اومد راستش یه مقدار هم حسودیم شده بهش ، تو خیالم گفتم که چند سال دیگه گواهی نامه رو میگیرم یه ماشین هم برای خودم دست و پا میکنم و منم از این جون مردیها میکنم !
سالها گذشت ، پایان دبیرستان ، دانشگاه ، سربازی ، اشتغال ، تغییر کار ، بازم تغیر کار ، این دفعه تغیر محل کار ، جابجای محل کار ما به همون کوچه و دیروز عصر یک پدر و پسر با چند تا پاکت میوه سنگین ، پیاده تو سر بالایی کوچه مشجر .
سلام ، من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون …