بعضی وقتها اینجوری است ، عموما نوشتنم نمی آید ، خلاقیتم در یک نقطه توقف می کند و دستی بر کمر می زند و نفسی چاق میکند ، از سوی دیگر سوزنم فکرم در تراک یک کار روتین و تکراری گیر میکند و هی نت واحدی را میخواند ، مزاج است دیگر ، مهار کردنش کار من و شما نیست ، زور و قوه زیادی می خواهد . لذا از همین جا عذرم را پذیرا باشید ، می آیم ، میخوانمتان و می روم ، نفسی برای نوشتن نیست ، چیزی که این وسط مسطها ثابت مانده و دست خوش تغیررات حسی نمی شود همین است که دوستتان دارم .
نوامبر 7, 2010 در 11:52 ق.ظ. |
چرا نفسي براي نوشتن نيست؟
ما هم دوستتون داريم دوست جون.
نوامبر 14, 2010 در 4:01 ب.ظ. |
ma ham hamchenin; dostet darim va in hess ro dark mikonim.