سوتی قرن

اوت 6, 2012

من دو سال است که بنا به مشکلاتی که دسترسی به ورد پرس دارد ویلاگ دیگری راه انداختم فقط نکته این است که یادم رفت آدرس آن را در بلاگ قبلی ام ذکر نمایم! امروز فهمیدم!! خلاصه دوستان قدیمی اگر خواستی احوالی از من بپرسید به این آدرس مراجعه کنید که باعث روشنی چشم من است

http://sormeh2.blogfa.com/

درباره ژاکتِ آقایِ اِشمیت

ژانویه 9, 2011

برف از آسمان گووله گووله می بارد و من با یک لیوان چای داغ و شیرین پشت پنجره به نظاره مشغولم . طعم شیرین دو فیلم بسیار زیبایی که به صورت اتفاقی دستم رسید و دیروز و پریروز دیدم هنوز زیر دندانم حس میکنم . مدتها بود که از دیدن فیلمی لذت نبرده بودم و پس از در گیری شدید با گریز آناتومی و کرایمینال مایند دیدن این دو فیلم مثل خوردن قهوه با یک دوست دختر (به کسر ت ، لطفا سر هم نخوانید! ) بدون هیچ غرض و مرض البته ! دور از چشم همسر هیجان انگیز و شیرین بود . توصیه میکنم اگر در این شبهای سرد به گوشه ی گرم کاناپه زیر پتو خزیدید و خواستید فیلم سنگین و تامل بر انگیزی را در این شبها تجربه کنید این دو فیلم را از دست ندهید .

اولین اش درباره اشمیت About Schmidt محصول سال 2002 با بازی حیرت انگیز جک نیکلسون است و دیگری the jacket با بازی تحسین برانگیز Adrien Brody (فیلم پیانو را یادتان هست ؟ با آن چهره استخوانی و قد بلندش ) . چقدر امید بخش است داستان دو فیلم در اوج تلخی و پریشانی اولیه و چقدر توجه آدم جلب می شود به ارزش ثانیه ثانیه عمری که باقی مانده است و اینکه آدم این گنجی که در دست دارد خرج چه چیزهایی می کند و آیا ارزشش را داشتند یا نه . دلم میخواهد باز هم در باره این فیلمها بنویسم شاید دفعه بعد. و نکته جالب این است که فضای این دو فیلم زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت است ولی در ذهن من با هم چنان عجین شده اند که انگار یک داستان را دیده ام .

پ.ن. بعضی آدمها مثل شخصت استارکس در فیلم ژاکت ، آمده اند که دنیا جای بهتری برای زندگی بقیه باشد .

سیعلمون الذین ظلموا…

دسامبر 13, 2010

سینه تنگ می شود و دل آب ، اگر چه سنگ باشد . اخر دشمنی هم رسم و رسومی دارد ، دشمنی داری مردانه بجنگ ، دست بر دشمن یافتی بکش ، ظلم هم حدی دارد . کشتن هم رسمی دارد . آخر بی مروت طفل شش ماهه؟

دیگران کاشتند … ما میکاریم …

دسامبر 8, 2010

خدا رحمت کند کسانی که با هیچ چشمداشتی  با رفتار و کردارشان ضرب المثل های محیط به کفچه پیمودن و البرز به کلند بر گرفتن و آب در هاون کوبیدن را ایجاد نمودند و الان مشغول بازی مار و پله با اهل قبورند که  با این عمل خود  برای غنای زبان فارسی قدمی برداشتند . جا دارد به کسانی که بالحق راه آنان را ادامه داده اند و آتش سوزی جنگلهای گلستان را با پتو خاموش میکنند و بعد برای رفع آلودگی تهران با هواپیما آب روی شهر ترشح میکنند تا ضربالمثلهای زیبایی برای آیندگان بسازند نهایت تشکر و خسته نباشید را مبذول نمائیم! پس بزنید اون کف قشنگه رو…

مثل مستاجر یک هلو!

دسامبر 6, 2010

در خودنویس را برداشتم ، یک دسته کاغذ آ 4 روی میزم قرار دارد . این دسته کاغذ ثمره ده روز تلاش و کار است که حالا یک اشتباه لپی در میان آنها پدیدار شده . تا همین چند لحظه پیش فکر میکردم یکی از بهترین پکیج هایی که بسته ام همین است. پیدا شدن این اشتباه مثل دیدن یک کرم سفید کوچولو در میان یک هلو هسته جدای درشت حالم را گرفته است . بدم میاید از ماست مالی گندی که زده ام ! کلا از هر گونه ماست مالی بدم میاید . با خود نویس شروع به نوشتن می کنم این خودنویس پارکر را هفت هشت سال پیش هدیه گرفتم . دیروز رفته ام تجریش یک بسته جوهر فشنگی مشکی برایش خریده ام . این جوهر های فشنگی خیلی چیزهای خوبی هستند . دردسر نگهداشتن یک قلم خودنویس را به صفر رسانده اند . مدتی است  در فکر خرید یک  قلم خودنویس لامی از  شهر کتاب ام  ، خودنویس خوش دست و روانی دارد که خیلی هم گران نیست . اما الان موقعیتی برای هزینه کردن چنین هوس دانه ای ندارم . تصادفا این قلم پارکری که دیشب ناغافل از لای خرت و پرتهام پیدا شد هم بسیار خوش دست تر است و هم سنگین و با وقار تر . بدنه تمام استیلش در کنار گوشی موبایل و ساعت تمام استیل براق و انگشتر سیلورم خیلی می آید . یک سر سوزن تجملات هم بد نیست ،  حتی اگر که نمی توانم مثل باراک اوباما قلم و ساعت مون بلون دست بگیریم .

روی کاغذ ، یک سری کلمات بی هدف می نویسم ، میخواهم از نوشتن با قلمم لذت ببرم و هدف دیگری ندارم از فکرم کمک نمی گیرم احساس می کنم دستورات از سمت دلم به قلمم می آید . قلبم این ها را نوشته ، تلفن مسخره ، بچه پررو!!!  آلودگی هوا ، ترافیک سبک ، ترافیک سنگین ، سرم درد میکند ، آنالیز آرماتور بندی ، کیلو نه که تن ، این مردک الاغ ، کوفتگی ساعد ، والیبال دیشب ، خوابم می آید ، دختر غرغرو .

نه مثل اینکه داشتن این قلم خودنویس بهترین اتفاق امروز بوده است.

سلام … حالتون چطوره؟

نوامبر 27, 2010

بالاخره این حس نوشتنمان آمد ، بازگشتش کمتر از باز گشت گودزیلا نیست اقلکن برای دل خودمان . خلاصه که خیلی از این قضیه مشعوفیم ! باشد که سوژه مناسبی هم به ذهنمان خطور نماید تا نور علی نور شود . علی الحساب قصدمان عرض سلامی بود و بس!

چند گفتمان در روزهای گذشته:

زمان 5 صبح (نیم ساعت به خروس خون)

مکان داخل هواپیما در ارتفاع حدودن 33000 پایی!

خانم بغل دستی در هواپیما درحالی که آرنجش را گذاشته رو قفسه سینه من و مجله میخواند: زنجان هم جاهای دیدنی زیاد داره ها!

من در حال چرت : والا چه عرض کنم منم شنیدم دو سه ناحیه دیدنی داره ، خدا قسمت کنه ببرید نشانمان بدهید زن …!!! چیزه…. خانمجان!

خانم بغل دستی در هواپیما در حالی که دارد زل زل در چشمانم نگاه میکند: …. (یه چیزایی تو مایه زهر مار!)

من در حال چرت : آخه دختر جان آدم با هر چیزی که سر صحبت رو باز نمیکنه!

زمان همین الان

مکان در شرکت

یکی از آقایان همکار که دیشب عقد کرده: بفرمائید شیرینی !

یکی دیگر از همکاران ولی از نوع مونث اش: حالا خانم چکاره اند؟

یکی از آقایان همکار که دیشب عقد کرده و الان باد شدیدی به غب غب انداخته: دکترای تاریخ دارند!

من درحالی که شیرینی عروسی کنج لپم است : حتما عتیقه شناس قابلین که تو رو انتخاب کردند

نوشتنم نمی آید

نوامبر 7, 2010

بعضی وقتها اینجوری است ، عموما نوشتنم نمی آید ، خلاقیتم در یک نقطه توقف می کند و دستی بر کمر می زند و نفسی چاق میکند ، از سوی دیگر سوزنم فکرم در تراک یک کار روتین و تکراری گیر میکند و هی نت واحدی را میخواند ، مزاج است دیگر ، مهار کردنش کار من و شما نیست ، زور و قوه زیادی می خواهد . لذا از همین جا عذرم را پذیرا باشید ، می آیم ، میخوانمتان و می روم ، نفسی برای نوشتن نیست ، چیزی که این وسط مسطها ثابت مانده و دست خوش تغیررات حسی نمی شود همین است که دوستتان دارم .

این جوونها …

اکتبر 5, 2010

از کمالات نسل جدید همین که چند وقت پیش در خدمت یکی از این شکوفه های نو شکفته در ماشین خودمان بودیم فولدر فرنگی اوتیس ردینگ را گذاشته بودیم پخش شود رسید به این آهنگ ستند بای می یهویی اون دانشمند نه گذاشتند و نه برداشتند که ای وای آهنگ اندی! به زبان خود نوگل نوشکفته و با ملایمت گفتم که زمانی که اوتیس خدا بیامرز این آهنگ را خواند اندی اصلا بدنیا نیومده بود ، مقتضی سنش نبود اگر نه اضافه می کردم که حتی صحبتی از بدنیا آمدنش هم نبوده!  می ترسم از آن روزی که هر وقت ترانه امشب شب مهتابه پخش بشه همه بگن وای آهنگ مهران مدیری.

دل و دریا

اکتبر 3, 2010

خسته نیستم ، با وجود اینکه پنج ساعت رانندگی کرده ام خسته نیستم ، یا بخاطر مناسب بودن هوا و خلوط بودن راه است و یا بخاطر اینکه دیشب را کافی خوابیده ام و یک فلاش مموری پر از آهنگهای متنوع برداشته ام و یا هر دو. سر ظهر رسیدم و تا شب دنبال کار و گرفتاری خودم بودم ، شب خسته و تنها به هتل برگشتم حوصله خوابیدن نداشتم . رفتم لب آب . قلیان و چایی سفارش دادم و همینطور که نسیم دل انگیز دریا به سر و صورتم میخورد یک نفس قلیان کشیدم و چایی خوردم و به صدای امواج گوش دادم . چقدر دلم میخواست یکی از این آدمهای دور و بر این قلیان را از دستم میگرفتند . کشیدن قلیان اتفاقی است که در سال یکی دوبار بیشتر رخ نمی دهد و اصلا به آن عادت ندارم ، احساس می کنم زمین و زمان به دور سرم می چرخند . حال بدی نیست . بالاخره ذغال روی مجمر هم تمام شد و دیگر بهانه ای برای نشستن نیست . کفشهایم را در می آورم و روی ماسه ها راه میروم آنقدر میروم که از دایره زرد رنگی که نور افکنهای هتل روی ساحل روشن کرده اند خارج می شوم . ماه در افق مانند یک قاچ هندوانه بزرگ و نارنجی است . در این تاریکی مرزی بین آسمان و دریا مشخص نیست . قبلا دریای شمال را دوست نداشتم ، همیشه دریای جنوب برایم حس دیگری داشت ، جذر و مدش به آدم این حس را میدهد که زنده است ، گرمی و تمیزی آبش دوست داشتنی است . اما دریای شمال حرکتی ندارد ، گرمایش آن چنان نیست ، و هیچوقت هوا و زمین و دریا خالی از موجودات و حشراتی که به نوعی آزارنده هستند نیست .تا اینکه سالها پیش در یک نیمه شب ، یک نیمه شب نوروزی ، در حالی که بوی عید از در و دیوار میبارید و سر خوش از همسفران خوب و بوی کباب و صدای دلنشین بودیم ، نگرانی تمام دنیا به قلبم وارد شد ، خبر آنچنان باور نکردنی و ناگهانی بود که منگ شدم . سرگشته و آواره از خانه بیرون زدم و به ساحل همین دریا پناه بردم ، حس موجود کوچکی که در شکاف یک تخته سنگ در اعماق دریا گیر کرده است و مستاصل خدا را میخواند ، حس عجیبی بود ، هیچ وقت در زندگی اینقدر احساس کوچک بودن نکردم .از خدا درخواست بزرگی داشتم که اصلا در حد و اندازه من نبود . هیچ وقت حس خواستن اینگونه در وجودم چنگ نینداخته بود ، میخواستم دانه دانه سلولهای بدنم را بدهم تا کسانی که دوستشان دارم و الان در خطر افتاده اند سلامت بمانند .وتمام حرفهایم را خدا شنید ، خواستنم را دید ، دریا هم بود . شاهدم بود . امینم بود و نگذاشت صدایم را کس دیگری بشنود . نگذاشت کس دیگری من را ببیند .
حالا سالهاست که این دریا را میبینم لبخند میزنم ، انگار دوست یک قدیمی را دیده ام ، انگار راز مشترکی را با هم داریم ، فردا صبح تنی به آب میزنم شاید ببوسم روی این رفیق دیرین را.

الویت

سپتامبر 18, 2010

اعتراف میکنم که هنوز که هنوزه موج کانالهای ماهواره و گریبانم را نگرفته و هر وقت تصمیم گرفتم وقتم را در مقابل جعبه جادویی که اخیرابه لطف پیشرفتهای ممالک مترقی  به جعبه پیتزا شبیه تر است تا یک جعبه جادویی بکشم همان کانالهای یک تا شیش خودمان را برای دیدن ترجیح میدهم که اگر چه تلخ است اگر چه سراسر غم و غصه باشد و یا خالی در آن بسیار ببندند تصویری از همین فضایی هست که در آن زندگی میکنیم . همینی است که هست . مبتذل ترین چیزهایی که درهر شبکه تلویزیونی پخش می شود هم بخش آگهی های بازرگانی است که مرا یاد دوران کودکی می اندازد که یک آقای دکتر دوطرف صورتم را فشار میداد تا به زور دهانم را به شکل چارگوشی باز کند  و از میان اشک و آب دماغی که از صورتم سرازیر بود قاشق شربت تلخی را به حلقم بریزد. البته در مثل مناقشه ای نیست ، آن دارو برای یک دردی خوب بود ولی این تبلیغات اگر دردی اضافه نکنند درمانی برای دردی نیستند . اما یک چیز را میتوان در پس این آگهی ها دید و آن الویتهای جامعه است . اگر خاطرتان باشد اولین بار که از تلویزیون ملی آگهی بازرگانی پخش می شد عکس یک دکل مخابراتی را می کشید در یک پس زمینه مشکی و یکسری دوایر متحدالمرکز که ارسال اواج از نوک دکل را نمایش میداد . همیشه در میان سریال بی انتهای اوشین زمانی که از زور دسشویی رفتن چشمانمان از حدقه بیرون زده بود فرصتی می داد که دستی به آب برسانیم . آن دوران دوران جنگ بود و کسادی کسب و کار و تنها چیزی که در آگهی های بازرگانی پخش می شد تبلیغات مربوط به بانک ها بود . اگر دقت کنید الان هم همینطور شده . در آگهی های بازگانی تنها چیزهایی می شنویم که مربوط به درصد سود ، سهام ، انواع حسابهای بانکی و کارتهای اعتباری و از این قبیل میشود . الویت زندگی جامعه مان شده همین ، کجا پس انداز کنیم ، این بچه مان بزرگ شد سقفی بالای سرش داشته باشد ، چکار کنیم که پولی که داریم پس از 5 سال بشود 2.33 برابر و تمام اینها برای من یاد آور همان دست به آب در میان سریال اوشین و همان سالهای دور است . و چه سخت است قبول این مطلب که دوران طلایی مان دورانی بود که الویت مان رب گوجه و مایع دسشویی و ماکارونی و پفک نمکی بود .