Archive for دسامبر 2008

سرآغاز

دسامبر 21, 2008

نمی دانم چرا این صفحه را آغاز کردم ، چون هیچ مطلبی برای نوشتن ندارم ، یعنی همیشه فکر میکنم که یک چیزهایی در فکرم هست که بنویسم ولی زمانیکه پای نوشتن می افتد می فهمم نه ! چیز مهمی نبود. البته فکر نکنید این بدترین قسمت ماجراست. اگر بدانید که چرا اسم اینجا را سورمه گذاشتم متوجه میشوید که بدتر از آنکه فکرش را بکنید است! چون هیچ وقت نمیدانستم که رنگ سرمه ای را دوست دارم ، کسی به من نگفته بود ، خودم هم نمی دانستم ، تا همین چند روز پیش که از سوز سرما رفته بودم یک ژاکت بخرم ، در حالی که داشتم رگال فروشگاه را نگاه میکردم صدای خانم فروشنده ای را شنیدم . می تونم کمکتون کنم ؟ و من بی تفاوت گفتم یک ژاکت می خواهم ، از چهره منظرش فهمیدم باید بیشتر توضیح بدهم و گفتم به رنگ سرمه ای . فروشنده با خنده و دوستانه گفت شما رنگ سرمه ای را دوست دارید ؟ به طرز مسخره ای احساس کردم که لو رفته ام ! بی اختیار و غریزی پرسیدم که تو چطور؟ تو رنگ سرمه ای را دوست داری؟ فروشنده گفت مگر میشود کسی که چشمهایش به رنگ سرمه ای است رنگ سرمه ای را دوست نداشته باشد . و من چشمانش را تازه دیدم. چهره اش نشان میداد که حد اقل یک و نیم برابر من سن دارد ، ولی چشمانش سرمه ای بود. جالب بود برام . من اینقدر به علائق خودم بی تفاوتم که تا این لحظه حتی به این مسئله فکر نکرده بودم که چه رنگی را دوست دارم! الان که نگاه میکنم می بینم تمامی لباسهایم سرمه ایند ، حوله هایم ، رخت خوابم ، بالش نازنینم ، مسواکم ، ریش تراشم همه سرمه اند . حتی ادکلنی که میزنم هم خوش بو است و هم سرمه ای رنگ !  همیشه همه چیزام را سرمه ای می خریدم ، بدون اینکه بدانم ، یا به آن توجه کنم ، من عاشق سرمه ای بودم و خودم خبر نداشتم. حالا به فکر افتادم ، که این من من ، دیگر چه چیزهایی را دوست دارد . به چه چیزهایی علاقه داشته است که تاکنون به آن فکر نکرده ام؟ علاقه داشته ام و برای خودم دست و پا نکرده ام؟یا دارم و به آن عشق می ورزم بدون آنکه خودم بدانم و متوجه باشم. حالا نظرم در مورد سطر اول این مطلب عوض شد. چون میدانم اینجا را آغاز کردم زیرا یکی از علائقم نوشتن است ، چون میخواهم بنویسم چیزهایی را که دوست دارم ، چیزهایی که در سرزمین وجودم گم شده اند و باید کشفشان کنم!خودم! به تنهایی …

Advertisements