Archive for مارس 2009

نوروز

مارس 26, 2009

یه سال دیگه تموم و یه سال جدید شروع شد ، چقدر رسم خوبیه این تحویل سال ، به نظرم آدمی زاد همیشه بالا رفتنو از پله دوست داره نه از سطح شیبدار با یه شیب یکنواخت ، و یکی از این پله ها تحویل ساله . یعنی یه سکون ، یه نقطه پایان ، با یه نیم نگاه یواشکی به عقب ، با این تفکر که هر چی بود گذشت ، سال دیگه حتما بهتر خواهد بود و دلمون میخواد که تموم اشتباهات و خاطرات بد با  تموم شدن سال کهنه تموم و فراموش بشه و امیدواریم که سال دیگه سال خوبی باشه و ایجاد این انگیزه و امید یه انرژی زیادی میخواد یه زور خیلی زیاد و این روحیه رو یکی از زیبا ترین جلوه های طبیعت به آدم میده و اونم اومدن بهاره

واقعا عین یه معجزه میمونه ، از بس دیدیم عادت کردیم و فکر میکنیم که خوب طبیعیه باید اینجوری باشه ولی در حقیقت یه معجزه است که هر سال تکرار میشه … شکافتن یه ترکه خشک و بیرون زدن یه جونه کوچیک که تا دیروز نبود ، ولی امروز هست و اینقدر زیبا و پر امیده که دیگه به اینکه چند ماه دیگه تبدیل  میشه یه شاخه تنومند شک نداری ، یا یه دونه که زیر یه وجب خاک و کود کثیف بود ها جونه زده ، از دل تاریکی و کثافت ، دونه ای که از دید ما که گم بود حتی از دید کلاغهایی که دنبالش بودن با نوکشون زمینو هزار بار سوراخ کردن که پیداش کنن یا کرمهایی که زیر خاک و سوراخ سوراخ کردن پنهون بود از دیده خدا پنهون نبود ، خدا به یادش بود ، چون خودش خلقش کرده بود ، چطور فراموشش کنه؟ و وقتی که جونه میزنه و از دل اون تاریکی میشه مظهر لطف خدا … که باش … زیبا و تنومند … با شاخه هایی رو به آفتاب … با ریشه هایی در دل زمین

این بزرگترین امید رو به بهتر شدن زندگی به من میده ، هرچقدر هم که کوچک باشم ، هرچقدر هم که توی تاریکی باشم هرچقدر هم که اطرافم رو کثافت گرفته باشه از یه دونه ارزن که زیره یه وجب خاک و کود گاویه که کمتر نیستم … پس میبیندم … گم نشدم … هستم و او که هست … به فکر من … جوانه می زنم و سر بر میارم … میشم مظهر لطف خدا

Advertisements

من و رایانه (قسمت اول)

مارس 10, 2009

من یه روش خاص خودم تو یاد گرفتن و استفاده از نرم افرار های کامپیوتری دارم ، اینکه با اون مثل یک آدم برخورد میکنم ، یعنی توی یک بررسی اولیه میزان خنگی و با هوشی برنامه رو تو زهنم ثبت میکنم بعد وقتی که میخوام یک کاری و برام انجام بده بهش فکر می کنم که آیا میشه ازش توقع انجام همچین کاری رو داشت یا نه؟
از کار کردن با بعضی نرم افزارها واقعا لذت می برم ، مثل پریماورا – ام اس اکسل – اتوکد و چند تایی دیگه که از هوش نسبی مورد نیاز من تو کارام بهره بردن. امروز میخوام یکی از با هوشها رو معرفی کنم که واقعا از خلاقیتش لذت می برم یه مدیا پلیر به نام مافین است .

 این آقای مافین علاوه بر پخش موسیقی های شما میاد شخصا تراک های شما رو گوش میده بعد میتونه آهنگهایی که شما روی دستگاهتون دارید که شبیه به همون تراک مورد نظرتونه رو پیدا میکنه! باورتون میشه؟ یا یه کار بسیار جالب دیگه اینکه میاد آهنگ شما رو گوش میده بعد میره تو وب مشخصات این آهنگ رو پیدا میکنه میگه بهتون که مثلا کی اینو خونده مال کدوم آلبومش هست و … واقعا باور کردنی نبود برام بار اول ولی الان دو روزه که منو از کار و زندگی انداخته بهتون پیشنهاد میکنم حتما دانلودش کنید و با چشم خودتون قابلیتهاشو ببینید

www.mufin.com

فکر و سخنم

مارس 9, 2009

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم

نه به خود آمدم اینجا که به خود بازروم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

همدردی

مارس 8, 2009

الان با تمام وجود احساس گوشی موبایلمو وقتی که فقط یه خط شارژ داره رو درک می ک ن م . .  .

مادر بزرگ

مارس 7, 2009

دیروز ماجرای جالبی پیش آمد ، توی خیابون یک خانم مسن منو صدا زد و گفت پسر جان میشه کمک کنی من از خیابون رد شم؟ منم با کمال میل قبول کردم ، از اون مادر بزرگهای مهربون بود که یه لبخند همیشگی به مرور زمان  رو صورتش حک شده ، هفتاد سالی داشت ، با مکافات راه میرفت ، نه پاهاش قوه داشت نه چشماش سویی ، ولی زبونش ماشالا … خوب کار میکرد ، تو همون چند دقیقه که باهام بود کلی صحبت کرد ، همینکه به خط وسط خیابون رسیدیم یه بنز پلیس رد شد ، من با شیطنت گفتم حاج خانم بدو که الان مامورا می گیرنمون می برن عقدمون میکنن و از خنده غش کردم … اونم با خنده و یه کم جدی گفت پسر جون اینقدر دختر جوون و خوشگل ریخته تو خیابونا بیان منو بگیرن من جواب دادم اختیار دارید شما به این خوشگلی … ایندفعه اون از خنده غش کرد ، فکر کنم یه سی چهل سال میشد که همچین حرفیو از کسی نشنیده بود ، با وجودی که هم من میدونستم و هم خودش که همچین چیزی واقعیت نداره ولی از ته دل خوشحال شده بود ، یه خوشحالی واقعی با یه لبخند واقعی … وقتی که خدا حافظی کردیم و بقیه راهمو می رفتم دلم واسه مادربزرگام تنگ شد، خیلی زیاد ، دیگه هیچ وقت جای خالیشون پر نخواهد شد ، هیچوقت

بیشتر از دیروز

مارس 1, 2009

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو … نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است ولی دل .. دریایست…

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هرچه باشد … باشد

دوست خواهم داشت

بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هرکس که … تورا دارم … عزیز دل