مادر بزرگ

دیروز ماجرای جالبی پیش آمد ، توی خیابون یک خانم مسن منو صدا زد و گفت پسر جان میشه کمک کنی من از خیابون رد شم؟ منم با کمال میل قبول کردم ، از اون مادر بزرگهای مهربون بود که یه لبخند همیشگی به مرور زمان  رو صورتش حک شده ، هفتاد سالی داشت ، با مکافات راه میرفت ، نه پاهاش قوه داشت نه چشماش سویی ، ولی زبونش ماشالا … خوب کار میکرد ، تو همون چند دقیقه که باهام بود کلی صحبت کرد ، همینکه به خط وسط خیابون رسیدیم یه بنز پلیس رد شد ، من با شیطنت گفتم حاج خانم بدو که الان مامورا می گیرنمون می برن عقدمون میکنن و از خنده غش کردم … اونم با خنده و یه کم جدی گفت پسر جون اینقدر دختر جوون و خوشگل ریخته تو خیابونا بیان منو بگیرن من جواب دادم اختیار دارید شما به این خوشگلی … ایندفعه اون از خنده غش کرد ، فکر کنم یه سی چهل سال میشد که همچین حرفیو از کسی نشنیده بود ، با وجودی که هم من میدونستم و هم خودش که همچین چیزی واقعیت نداره ولی از ته دل خوشحال شده بود ، یه خوشحالی واقعی با یه لبخند واقعی … وقتی که خدا حافظی کردیم و بقیه راهمو می رفتم دلم واسه مادربزرگام تنگ شد، خیلی زیاد ، دیگه هیچ وقت جای خالیشون پر نخواهد شد ، هیچوقت

Advertisements

یک پاسخ to “مادر بزرگ”

  1. asal bano Says:

    akhei. bavar koon vagheean az shenidan harfet khoshhal shodeh. in jozee tabi-at zanan ast.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: