Archive for آوریل 2009

ابن سینا

آوریل 29, 2009

در یک جمع سرشار از افراد فرهیخته و مودب نشسته بودم که یه آقای بسیار متشخص ، دانشگاهی و اهل ادب اندر باب برخی از دانشمندان افاضات می کردند و بقیه گوش میدادند . حرف به ابو علی سینا رسید و گفت من در مورد زندگینامش مطالعه می کردم شنیدم که ابن سینا زیدی بود . منم نه برداشتم و نه گذاشتم گفتم عجب ، زیدش کی بوده؟ جمع فرهیخته و سنگین رنگینمو از خنده ترکیدن

غریبِ آشنا

آوریل 23, 2009

غروب شده بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد . روز سخت و شلوغی رو گذرونده بودم و دیگه نای راه رفتن هم نداشتم . همینطور که داشتم میرفتم خونه تو این فکر بودم خداکنه اتوبان امشب خیلی شلوغ نباشه و زودتر برسم . اونوقت یه دوش آب گرم میگیرم و تا قبل از شام یه نیم ساعتی ولو میشم رو تختم و چشمام رو میبندم . یکدفعه یادم افتاد که باید چند تا تلفن میزدم و احوال پرسی از چند نفری میکردم و امروز از بس سرم شلوغ بود یادم رفته. اولین زنگ رو زدم حال و احوال و موقع خداحافظی خط رو خط افتاد . صدای یه دختر بغض کردم می اومد از اونور خط که داشت با دوستش حرف میزد . چند بار گفتم الو؟ ولی از سمت من صدایی نمی رفت . اینقدر مضطرب و محزون حرف میزد که نتونستم قطع کنم . از صحبتهاش فهمیدم که فارغ التحصیل پزشکی هست و گذروندن طرحش به مشکل خورده بود و انداخته بودنش یه جای پرت . یک گریه ای میکرد که نگو . بی اختیار دیدم که دارم مثل یه آشنا به درد و دلش گوش میدم یه چند دقیقه ای که گذشت صداش قطع شد. داشتم فکر میکردم که حالا حکمتش چی بود که من همینجوری بی هوا تو این هاگیر واگیر نشستم پای درد و دل این بنده خدا؟ تنها کاری که به نظرم رسید این بود که براش دعا کنم

من و رایانه – قسمت قبل از اول

آوریل 17, 2009

پونزده سالیه که به زندگی من وارد شده ، از همون لحظه که یه پسر بچه بودم و تو خونه یکی از اقوامون که تو اروپا تحصیل کرده بود برای اولین بار دیدمش ، احساس کردم که خودشه! این اون چیزیه که من دوست دارم و  از اینکه سر سوزنی اطلاعات در موردش ندارم وهیچی ازش سر در نمیارم بغضم گرفت و شب را زیر پتو تا صبح اشک ریختم!احساس بی سوادی بدی تو شونزده سالگی بهم دست داده بود ،  شده بود یه آرزو برام ! الان که فکرشو میکنم می بینم یه دستگاه 286 با یه مانیتور CGA مزخرف چیه که آدم همچین دلباختش بشه. تصمیم گرفته بودم هر جور شده ته و توش رو در بیارم. برام قابل قبول نبود اینقدر در مورد چیزی ، اونم یه وسیله ، بی اطلاع باشم .

 اون موقع ها فقط تو بعضی ادارات دولتی کامپیوتر پیدا میشد . و پدر دوستم مسئول یکی از این سایتها بود ، اون برام ردیف کرد که هفته ای یه روز برم اونجا تا کار با کامیوتر رو یاد بگیرم. سایت کامپیوتر اونجا تو یک سالن بزرگ بود که یک اتاق کوچیک در انتهاش داشت و من توش بودم. پدر دوستم یه کتاب ام اس داس 3 که چاپ بسیار مزخرفی داشت داد دستم ! اجازه بیرون بردن کتاب رو هم نداشتم! انگار از اسناد سری تشکیلات بود.  و 5 هفته اول به من گفت فقط بخون و کتاب رو برو جلو. از سوال و جواب هم خبری نبود ، هرچی که برام سوال پیش میومد که مثلا کنسول یعنی چی؟دایرکتوری چیه؟ درایو کجای کامپیوتره؟ میگفت هیش … فقط بخون و برو جلو … واقعا عذاب آور بود از ساعت 8 صبح تا 2 بعدالظهر ،خوندن  یه کتاب مزخرف که به نظر میرسید چیزی یادم نمیده و فقط سوالات تو مغزم رو افزایش میداد! بهر حال پنج جلسه گذشت ، جلسه ششم منو صدا کرد و آبدارچی شرکت داشت میزشو تمیز میکرد گفت دستمالش رو بمن بده و بعد به من گفت امروز میری تمامی بیست تا کامپیوتر سایت رو گردگیری وبعد روشن میکنی. اون موقعها کیسها خیلی مختلف بودن یکی دکمه روشن خاموشش زیرش بود یکی پشتش ، یکی روبروش ، بالاخره همه رو روشن کردم تا کارمندها اومدن سر کار و من وارد دنیای کامپیوتر شدم. یکی از شانسای زندگیم داشتن معلمی مثل پدر دوستم بود. تا دو هفته بعد فرامین اصلی داس رو یاد گرفته بودم .

وقتی که اولین کامیوتر زندگیمو که پدرم همون سال برام خرید و من با دستای لرزون و ناباورانه سر هم کردمش ، روشنش کردم و دیکشنری آریانپور رو که شرکت سازگار ارقام روش نصب کرده بود رو اجرا کردم ، برقی از خوشحالی و تعجب تو چهره پدرم دیدم که هیچوقت فراموش نمیکنم.

دیگه زندگیم شده بود این کامپیوتر ، روزی هشت ساعت پاش بودم و میلیونها بار فرمتش کردم برنامه نصب کردم و برنامه نوشتم .

باز باران …

آوریل 13, 2009

صبح تو یه اداره کار داشتم در مناطق شمالی شهر تا ظهر کارم تموم شد با عجله اومدم بیرون که دیدم از آسمون شر و شر داره بارون میاد ، منم ماشینو (طبق معمول) یه جای دوری پارک کرده بودم خلاصه قوز کردم با کت و شلوار و کیف ، دولا دولا لنگ در هوا میدویدم به سمت ماشینم . ماشینهای عبوری از جمله یه خانم بسیار چیز با یه بی ام دبلیوی 2009 آبی نفتی آنچنان تراوشاتی به هیکلم کردن که دیگه جای خشکی برام نمونده بود  به خودم اومدم دیدم ای داد بیداد خیس خالی شدم و در اوج بدبختی و در فکر اینکه با این وضعیط چه جوری برگردم شرکتمون یه آن به خودم اومدم که بابا خیس شدی رفت دیگه کاریش نمیشه کرد ، موقعیت رو دریاب! کی دیگه وقت میکنی یا موقعیتی پیدا میکنی تو این کوچه باحال زیر بارون راه بری؟ یه لحظه وایسادم ، پشتمو صاف کردم انگار نه انگار که خیس شدم خیلی عادی راه رفتم و دیدم که چقدر این بارون زیباست ، چقدر این کوچه باحاله ! شاید مشکلات و بدبختیای دیگه تو زندگی هم همینطور باشن! شاید اونا هم بارونن ، که دارن خیسمون میکنن ، ولی چیز بدی نیست ، حتما چیزای خوب و زیبایی هم با خودشون دارن که من چشمامو روشون بستم و فقط به خیس شدن لباسم فکر میکنم .

پ ن 1. دیروز رژیم غذایمو تغییر دادم از انسان همه چیز خوار به گیاه گوشتخوار … جواب میده!

ملوس

آوریل 5, 2009

امروزتو یه اداره کار داشتم ، میخواستم تو جاده قدیم پارک کنم که دیدم اصلا راه نداره اگه زبونم لال روم به دیوار جرثقیل پلیس ماشینمو ببره پارکینگ وا ویلاست. نه پولی در بساط دارم که خلافیامو پرداخت کنم نه فرصتی که سه چهار روز بیفتم دنبال کلانتری و پارکینگ و افسر. خلاصه یه 6 کیلومتر اونورتر تو یه سربالایی پارک کردم و دون دون رفتم سراغ کارم . کارم که تموم شد تصمیم گرفتم با تاکسی برگردم پیش ماشینم.از تاکسی که خبری نبود یه مسافر کش جلوم نیگه داشت و سوار شدم . یَک پژوی قراضه پکیده درب و داغون که رانندش یه سور زده بود به ماشینه. از اون عملی های امان اژ تو . خم شده بود رو فرمون ، چشما شهلا ، یه سیگار که نصفش سوخته بود زیر لبش . گوشی موبایلشم به بد بختی تو دست راستش گرفته بود و داشت باهاش ور میرفت . من رفته بودم تو بحر این تیپ قزمیت که یه هویی عوض کردن دنده و ونگ زدن موبایلش هم زمان شده . بی اختیار چشمم افتاد به صفحه موبایلش که کاملن به طرف من بود و من تصادفن متن اس ام اس وارده رو خوندم! کار بدیه ولی اتفاقی بود. فقط یه جمله توش نوشته بود که هنوزم باهاش درگیرم و برام حل نشده که چه کسی با چه انگیزه ای یه همچین متنی رو فرستاده ! نوشته بود:

واسه چی خسته شدی ملوسم!