باز باران …

صبح تو یه اداره کار داشتم در مناطق شمالی شهر تا ظهر کارم تموم شد با عجله اومدم بیرون که دیدم از آسمون شر و شر داره بارون میاد ، منم ماشینو (طبق معمول) یه جای دوری پارک کرده بودم خلاصه قوز کردم با کت و شلوار و کیف ، دولا دولا لنگ در هوا میدویدم به سمت ماشینم . ماشینهای عبوری از جمله یه خانم بسیار چیز با یه بی ام دبلیوی 2009 آبی نفتی آنچنان تراوشاتی به هیکلم کردن که دیگه جای خشکی برام نمونده بود  به خودم اومدم دیدم ای داد بیداد خیس خالی شدم و در اوج بدبختی و در فکر اینکه با این وضعیط چه جوری برگردم شرکتمون یه آن به خودم اومدم که بابا خیس شدی رفت دیگه کاریش نمیشه کرد ، موقعیت رو دریاب! کی دیگه وقت میکنی یا موقعیتی پیدا میکنی تو این کوچه باحال زیر بارون راه بری؟ یه لحظه وایسادم ، پشتمو صاف کردم انگار نه انگار که خیس شدم خیلی عادی راه رفتم و دیدم که چقدر این بارون زیباست ، چقدر این کوچه باحاله ! شاید مشکلات و بدبختیای دیگه تو زندگی هم همینطور باشن! شاید اونا هم بارونن ، که دارن خیسمون میکنن ، ولی چیز بدی نیست ، حتما چیزای خوب و زیبایی هم با خودشون دارن که من چشمامو روشون بستم و فقط به خیس شدن لباسم فکر میکنم .

پ ن 1. دیروز رژیم غذایمو تغییر دادم از انسان همه چیز خوار به گیاه گوشتخوار … جواب میده!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: