من و رایانه – قسمت قبل از اول

پونزده سالیه که به زندگی من وارد شده ، از همون لحظه که یه پسر بچه بودم و تو خونه یکی از اقوامون که تو اروپا تحصیل کرده بود برای اولین بار دیدمش ، احساس کردم که خودشه! این اون چیزیه که من دوست دارم و  از اینکه سر سوزنی اطلاعات در موردش ندارم وهیچی ازش سر در نمیارم بغضم گرفت و شب را زیر پتو تا صبح اشک ریختم!احساس بی سوادی بدی تو شونزده سالگی بهم دست داده بود ،  شده بود یه آرزو برام ! الان که فکرشو میکنم می بینم یه دستگاه 286 با یه مانیتور CGA مزخرف چیه که آدم همچین دلباختش بشه. تصمیم گرفته بودم هر جور شده ته و توش رو در بیارم. برام قابل قبول نبود اینقدر در مورد چیزی ، اونم یه وسیله ، بی اطلاع باشم .

 اون موقع ها فقط تو بعضی ادارات دولتی کامپیوتر پیدا میشد . و پدر دوستم مسئول یکی از این سایتها بود ، اون برام ردیف کرد که هفته ای یه روز برم اونجا تا کار با کامیوتر رو یاد بگیرم. سایت کامپیوتر اونجا تو یک سالن بزرگ بود که یک اتاق کوچیک در انتهاش داشت و من توش بودم. پدر دوستم یه کتاب ام اس داس 3 که چاپ بسیار مزخرفی داشت داد دستم ! اجازه بیرون بردن کتاب رو هم نداشتم! انگار از اسناد سری تشکیلات بود.  و 5 هفته اول به من گفت فقط بخون و کتاب رو برو جلو. از سوال و جواب هم خبری نبود ، هرچی که برام سوال پیش میومد که مثلا کنسول یعنی چی؟دایرکتوری چیه؟ درایو کجای کامپیوتره؟ میگفت هیش … فقط بخون و برو جلو … واقعا عذاب آور بود از ساعت 8 صبح تا 2 بعدالظهر ،خوندن  یه کتاب مزخرف که به نظر میرسید چیزی یادم نمیده و فقط سوالات تو مغزم رو افزایش میداد! بهر حال پنج جلسه گذشت ، جلسه ششم منو صدا کرد و آبدارچی شرکت داشت میزشو تمیز میکرد گفت دستمالش رو بمن بده و بعد به من گفت امروز میری تمامی بیست تا کامپیوتر سایت رو گردگیری وبعد روشن میکنی. اون موقعها کیسها خیلی مختلف بودن یکی دکمه روشن خاموشش زیرش بود یکی پشتش ، یکی روبروش ، بالاخره همه رو روشن کردم تا کارمندها اومدن سر کار و من وارد دنیای کامپیوتر شدم. یکی از شانسای زندگیم داشتن معلمی مثل پدر دوستم بود. تا دو هفته بعد فرامین اصلی داس رو یاد گرفته بودم .

وقتی که اولین کامیوتر زندگیمو که پدرم همون سال برام خرید و من با دستای لرزون و ناباورانه سر هم کردمش ، روشنش کردم و دیکشنری آریانپور رو که شرکت سازگار ارقام روش نصب کرده بود رو اجرا کردم ، برقی از خوشحالی و تعجب تو چهره پدرم دیدم که هیچوقت فراموش نمیکنم.

دیگه زندگیم شده بود این کامپیوتر ، روزی هشت ساعت پاش بودم و میلیونها بار فرمتش کردم برنامه نصب کردم و برنامه نوشتم .

Advertisements

3 پاسخ to “من و رایانه – قسمت قبل از اول”

  1. ehsan Says:

    خُب منو ياد قديم انداختي!
    زماني که من کامپيوتر گرفتم هاردم سه و دو گيگ بود!!!
    بعد يه جورايي کل کل بود! اينکه آخرين مدل و آخرين حجم رو بگيري!
    اما نمي‌دونم چرا از شانس من يهو پنتيوم‌ها فرت و فرت ميومدن!!!
    اولين بازي‌هايي که روي سيستمم بود فيفا 97 بود و نيد فُر اسپيد دو!!! که از طريق ان سي اجرا مي‌شدن!
    تجربه کار با ويندوز سه و دو رو هم دارم!
    و بعد بزرگ‌ترين تحول مايکروسافت که 95 بود!
    يادش بخير!

  2. ماندا Says:

    يادمه خيلي دوس داشتم يه كامپيوتر داشته باشم ولي بابام واسم نخريد!زماني كامپيوتر دار شدم كه همه يكي توي خونشون داشتن ،اونموقعه ديگه داشتنش لطفي نداشت !

  3. ‌وحشــــىــــىـــــی Says:

    ميخاي من يه شيش جلدي آريانپور دارم بدم بت:دي

    ———————————————————–
    مرسی خاله 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: