غریبِ آشنا

غروب شده بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد . روز سخت و شلوغی رو گذرونده بودم و دیگه نای راه رفتن هم نداشتم . همینطور که داشتم میرفتم خونه تو این فکر بودم خداکنه اتوبان امشب خیلی شلوغ نباشه و زودتر برسم . اونوقت یه دوش آب گرم میگیرم و تا قبل از شام یه نیم ساعتی ولو میشم رو تختم و چشمام رو میبندم . یکدفعه یادم افتاد که باید چند تا تلفن میزدم و احوال پرسی از چند نفری میکردم و امروز از بس سرم شلوغ بود یادم رفته. اولین زنگ رو زدم حال و احوال و موقع خداحافظی خط رو خط افتاد . صدای یه دختر بغض کردم می اومد از اونور خط که داشت با دوستش حرف میزد . چند بار گفتم الو؟ ولی از سمت من صدایی نمی رفت . اینقدر مضطرب و محزون حرف میزد که نتونستم قطع کنم . از صحبتهاش فهمیدم که فارغ التحصیل پزشکی هست و گذروندن طرحش به مشکل خورده بود و انداخته بودنش یه جای پرت . یک گریه ای میکرد که نگو . بی اختیار دیدم که دارم مثل یه آشنا به درد و دلش گوش میدم یه چند دقیقه ای که گذشت صداش قطع شد. داشتم فکر میکردم که حالا حکمتش چی بود که من همینجوری بی هوا تو این هاگیر واگیر نشستم پای درد و دل این بنده خدا؟ تنها کاری که به نظرم رسید این بود که براش دعا کنم

Advertisements

یک پاسخ to “غریبِ آشنا”

  1. ماندا Says:

    راستش زياد پيش اومده كه تلفنم خط رو خط شده و گاهي اگه صحبت جالب بوده موندم و گوش كردم !شايد كار اشتباهي باشه ولي گاهي پيش مياد!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: