Archive for ژوئن 2009

دلتنگی

ژوئن 19, 2009

می دانی بدترین درد چیست ؟ این است که ندانسته باشی چه مرگت است. آیا عاشقی و دل دادی؟ یا متنفری از دنیا . میدانی که یه دردیت هست ولی اینکه چیست نمیدانی . دیگر نه عقلت کار میکند و نه قلبت نه چشمانت میبیند نه وجودت حس میکند . بدنت خالی است ، خالی خالی از همه چیز … از عشق از نفرت از آینده از خاطره . مثل یک کلمن خالی . فقط بوی ماندگی از تتمه آب حیاتی که زمانی از آن پر بود می دهد و تنها انگشتانت بی تفکر … لغو و عبث روی صفحه کلید کلماتی را ایجاد می کنند . و کلیدهایی که بی چون و چرا با حرکت انگشتانم پائین و بالا می روند . حال بد این حال است . حالی معلق بدون تعلق خاطر به جایی یا کسی . نه کسی میداند کجایی و نه کسی منتظرت است . نه نگران بودن و نبودنت . از یاد رفته ای . از خاطره ها پاک شده ای . دغدغه کسی نیستی و تو نیز کسی به تخ…مت نیست . تنها باید برخی کارها را در برنامه ات بگنجانی ، مثل کارمند یک اداره ! آری من در اداره دنیا کارمندی ام که به اندازه وسعم بالا رفته ام و حالا اداره از من توقعاتی دارد که باید انجام دهم . برخی کارها را باید بکنم ، ساعات حضور و غیابم را بزنم ، فقط برای اینکه مطمئن شوند به وظیفه ام رسیده ام و اگر کاری را خوب انجام دهم که وظیفه ام بوده و حقوقم را گرفته ام و اگر کاری را بد انجام دهم باید توبیخ شوم. این توبیخ زنجیره ایست که از اول استخدامم در این دنیا روز به روز بلند تر میشود و هر عمل اشتباهی به صورت حلقه ای به آن اضافه می شود و هرگز کوتاه نمی شود . این معنی مرگ است در 25 سالگی که احتمالا کفن و دفنم چند سالی طول میکشد . نمی دانم کی ، الان 6 سال گذشته و کی تمام میشود خدا داند. چرا اینطور شد؟ کجاست دلم ؟ چرا چیزی نمی خواهد؟ چرا تنگ نمی شود؟ چرا نمی تپد؟ چرا بر سر ذوق نمی آید؟ چرا تمامی کسانی که دل به همنشینیشون خوش کردم از دایره زندگیم خارج شدند؟ چرا مثل یه دونه سکه دو ریال تو یه قلک بزرگ شدم ؟ بزرگ و تاریک ؟ لق میزنم توش و معلقم؟ اشکال از منه یا روزگار؟ این تقدیره یا کوتاهی من؟ به کسی بدی کردم؟ خوب من هیچوقت آدم خوبی نبودم ولی میدانم تنها چیزی که نقطه ضعفم است و خیلی آزارام میدهد تنهایست ، و این روزیم شده. چرا چشمانم میسوزد؟ ایا از نور مانتورمه ؟ چرا بدنم میلرزد ؟ از سرماست ؟ من چم شده؟چرا کسی نمیداند چه حالی دارم؟
چیه؟ چی می نویسی؟ باز چی شده؟ تو که حرف تازه ای نداری ! این صفحه کلید هم دیگر برای من شاخ شده ، پیش از این تنها کسی بود که بی چون و چرا حرکات انگشتانم را اطاعت می کرد . اما الان این نیز از من سوال و بازخواستم میکند .
واقعا دل انگیز تر از بعد الظهر پنج شنبه و به دنبال آن عصر و در نهایت شب و افت و خیز پنج شنبه ها کسی وقتی را سراغ دارد ؟ پس چرا برای من تلخ است ، چرا در شادی کسی شریک نیستم و کسی با من شاد نیست؟ این مردمان کوچه و خیابان که معلوم است بیش از روزهای دیگر به خودشان رسیده اند و شادی از وجودشون تراوش میکند کجا مهمانند که من خبر ندارم؟
باز عصر است و آفتاب کم کم می رود و روز را به شب میسپارد ، چقدر برزخ تغییر سخت است ، روز روز است و شب شب ، اما غروب لحظه تغییر است و هر غروب یک حال و هوای خاص خودش را دارد . مزه اش را میشناسم و دقیقا نمیدانم چه طعمی دارد مابین گس و تند . قدری دلتنگی قدری غم قدری خستگی کمی شاد . امروز هم همینطور است . در یک غروب بهاری که نمیدانم دقیقا چه طعمی دارد و یه صفحه روشن مانیتور و کلیدهایی که بی چون و چرا با حرکت انگشتانم پائین و بالا می روند .

گلبهی پرطاووسی اسکارلت سالمون

ژوئن 10, 2009

این روزها و شبها تهران حال و هوای دیگری دارد. شاید کسانی که مثل من مسیر ده دقیقه ای منزل به محل کار رو بیش از چهار ساعت و نیم طی کردند کمی شاکی شده باشند ولی در مجموع حال و هوای خوشایندی است . وقتی که بدون در نظر گرفتن جناح ها و طرز فکر های مختلف به چهره این جماعت توی خیابون نگاه میکردم چیزی که دیدم نه یک موج سبز یا قرمز و یا هر رنگ دیگه ای ، که موجی از احساسات و عواطف میشه گفت پاک است . بدون سر سوزن توهین و یا درگیری همه توی خیابون شاد و هلهله کشون و صدای ولوله و موزیک ماشینها تا نزدیکیهای صبح به  سقف آسمون که هیچ به زیر پتوی من در اطاق خوابم هم میرسید. جون و پیر توی خیابون ریخته بودند و بزن وبرقص و پای کوبی به راه بود . مادر و پدر ، دختر و پسر همه شاد و خندون . دختر و پسرهای جوونی که پوستر های کاندیداها رو پخش می کردند و با فریادهایی که از قعر وجودشان (حوالی ناف) بالا میامد در حمایت از اونا شعار میدادند ، اون هم شعارهای بسیار با مزه که نشون میده ایرونی ها ظرافت و نکته بینی با وجودشان عجین است.در این دوره تفاوت پوشش و تیپ معیاری برای حمایت و یا عدم حمایت از یک کاندیدا نیست .و این یک اتفاق جدید و خوشایند است .  دیشب توی ماشین از کنار هر ستادی که رد میشدم می پرسیدم که این آقایی که شما تبلیغ میکنید برنامه تلویزیونیش کی پخش میشه ، هیچ کدام نمیدانستند! یا کنار یک ماشین که یا پوستر های یکی دیگه کاغذ دیواری شده بود پرسیدم که چرا این رو دوست داری و جز اینکه واسه اینکه خیلی مرده دلیل دیگه ای نداشت. خوب در ایران مهمترین دلیل اینکه خوشمون میاد و یا نه خوشمون نمیاد ، که اونم کاره دله و به قول معروف دل دلیل نمی خواد . فکر کنم درصد زیادی حتی دغدغه مشکلات اقتصادی یا سیاسی رو هم نداشته باشند و فقط دنبال اینند که کسی که به دلشون نشسته بیاد بشه رئیس جمهور. ما ایرونی ها غرور و رودربایستی را توامان داریم. بهانه ای نیست که همدیگرو در آغوش بگیریم و دوست بداریم ، تا ذره ای بهانه دست بدهد اینکار رو میکنیم . ولی اگه بهانه ای نباشد از کنار هم رد میشویم ، خودمان را بی تفاوت نشان میدهیم ، ولی امکان ندارد جزئیات شخصی رو که از کنارش گذشتیم رو مورد توجه قرار ندهیم و در ذهن

خلاصه که تبلیغات انتخابی امسال تجربه جالب و جدیدیه واسه همه ایرونی ها ، کاش جریانی که پیروز این انتخابات میشه قدر این مردم و این احساسات گروه های مختلف رو بدونه و قبل از هر گونه برنامه اقتصادی ، سیاسی و یا هر چیز دیگه سر سوزنی دلسوز این مردم باشه