Archive for ژوئیه 2009

اینک … آخرالزمان

ژوئیه 28, 2009

یادش بخیر دوران دبستان و راهنمایی ،تا یه خورده زمستون میشد و هوا یه نموره همچین خنک میشد سرما میخوردم! اینفدر دوست داشتم زکام بشم ، یه سرماخوردگی خیلی خیلی خفیف که فقط آب از لب و لوچه آدم راه می افتاد بعد عطسه پشت سر عطسه . اونقت می شدی عزیز کرده خونه ،یه رخت خواب می نداختن برا آدم جلوی تلویزیون و با چشای شهلا و دماغ قرمز و پک و پوز آویزون هی این تبگیر شیشه ای رو از اینور لپم میدادم اونور لپم بعد مادر جان اونو بر میداشتن یه تکونش میدادن بعد رو به روشنایی می گرفتن و نیگاه میکردن و با یه اضطرابی می گفتن وای! یه عشر طب داره بچم!
اونوقت بود که می بستن آدم رو به آب لیمو شیرین و پرتقال و تخم مرغ عسلی و نون چایی شیرین و سوپ جوجه با ورمیشل. یه هفته هم از مدرسه مرخصی که از واجبات بود و خلاصه حالی میکردم. میبینی قدیما با سرما خوردگی هم حال میکردیم الان دیگه همه چیز پیشرفته شده اول از اون که خود زکام ارتقاع پیدا کرده به آنفولانزا! دیگه محدودیت فصلی هم نداره یعنی تو چله تابستون هم دومن گیر آدم میشه بعدش هم در انواع و اقسام مختلف قابل گرفتنه . مدلهای یه کم قدیمی شده اش که مرغی و چلچله ای و بوقلمونی یه کم قدیمی ترش خوکی و اسبی و الاغی جدید تراش خاک سرخ عراقی و غبار سودانی و آخرین مدل هم که ایلوشین و توپولوف و بوئینگ 727 . در ضمن خیلی به خانواده ها هم زحمت نمیده و مریض منظور رو در کسری از ثانیه به دیار باقی می رسونه . واقعا که خدا حفظ کنه

Advertisements

پست سریع ، غر غر مکرر

ژوئیه 25, 2009

سلام به همگی ، از تاخیر چندین روزه ام متاسفم علتش مسافرت دوازده روزه ام بود جای همه دوستان سبز
دیشب نصف شب پروازم بوده صبح رسیدم و الان سر کارم و این هم اش از این وجدان کاری بی همه چیزم است که بدن خسته و رنجورمو کشونده سر کار
عسل بانو جان معلوم هست کجای و چه بر سر بلاگت اومده؟ لطفا مرا در جریان بگذار چشم و دلمان برای مطالب و سفرنامه هات لک زده
لطفا یه سر سوزن وجدان کاری از من وا بگیرید و چندین کامنت از اون با محبتها تون واسه این پست الکی بگذارید تا روحیه ای برای ایجاد پستهای آینده ایجاد شود ، خداوند امواتتان را رحمت کند
خیلی دلم میخواد غر بزنم ولی از فرت خستگی غرم هم نمیاد

این انگلیسیهای چشم سبز!

ژوئیه 9, 2009

خیلی وقت پیشا حدودا شصت هفتاد سال قبل در یک شهر کوچیک انگلیسها کنسول گری داشتند ، جناب کنسول انگلیس جهت سکونت تو خونه یه آقایی اطاقی کرایه کرده بود . صاحب خونه زن بسیار زیبایی داشت . جناب کنسول شهین خانم زن صاحب خونه رو دید خیلی خوشش آمد و رفت تو این فکر که چطوری اون رو صاحب بشود . یه روز بعدالظهر صاحب خونه رو صدا کرد و گفت مشتی ما مدتی هست اینجاییم و از عیال و اولاد به دور ، عرق النسائ مان زده است بالا و آمپر چسبانده و چشمانمان دو دو میزند ، تو این ولایت شما زن معلوم الحالی وجود دارد که ما نیز استخوانی سبک نموده و دل و دو…لمان آرام و قراری بگیرد؟ صاحب خانه با شرم و حیا نگاهی به چپ و راست انداخت و گفت راستش یک پری خانمی هست که تمامی آقایان این شهر ارادت دارند خدمتشان و ایشان جور زنان بد عنق را میکشد و با روی گشاده و زیر گشاده تر چنان در آغوش میکشدت که غم هجران که هوچ رب و ربت را توامان از خاطر ببری و لامصب چنان شیره وجودت را با چاه زنخدان خود فرو می برد که تا مدت مدیدی راه که میروی صدای تلق و تولوق میدهد میان دو پایت پنداری که دو تا پیت حلبی خالی را به هم می کوبند و چند صباحی را آسوده می گردی. جناب کنسول ملتمسانه گفت اوه مای گاد چه خوب شما را به خدا وقت را هدر مده و اورا به پیش من بیاور. خلاصه صاحب خانه رفت و چند دقیقه ای بعد دست پری خانم را در دست کنسول گذاشت ، کنسول پری را به اطاق برد و عمدا در را نیم بند گذاشت ، پری خانم هم جامه سبک کرد و نشست . مرد صاحب خانه هی پشت لب گاز میگرفت و استغفرالله میگفت ولی دیگر طاب نیاورد و خواست ببیند این فرنگی ها چگونه گشنی میکنند ، لابد فرقی بین رسم و رسوم آنها و ما هست و شاید ایده پوزیشن جدیدی برای امشب عیال یاد بگیرد و او را سورپرایز نماید . خلاصه از لای در به مناظری اوضاع نشست دید که کنسول پری خانم را نشانده حال و احوال می کند از در و دیوار قصه می سازد شیرینی و آجیل به او تعارف میکند آخر سر هم یک عدد اسکناس 5 تومانی توی پیش دستی میگذارد و تقدیم پری خانم می کند . صاحب خونه شک می برد نکند پری را نپسندیده است و یا عیب و علتی دارد این مردک کنسول که دستی به پر و پای پری نبرد و تمبانی از پای نکند. بعد از رفتن پری کنسول صاحب خانه را صدا کرد و کلی تشکر کرد که خداوند به همه جای مادر و خواهرت برکت دهد که چقدر ما را خوشحال نمودی و بسی حال نمودیم و عجب دافی بودند این پری خانم و بعد لپ صاحب خانه را کشید و گفت اگر می شود فردا هم او را بیاور .
صاحب خانه فردا هم پری را برد پیش کنسول و باز پشت در قایم شد شروع کرد به دید زدن و دید همان که دیروز دید . خلاصه روال کار هر روز همین شده بود و پری می آمد و دو کلام گل واژه می گفت و شیرینی می خورد و پنج تومانی اش را میگرفت و می رفت . یک روز صاحب خانه به فکر رفت و قضیه را با زنش در میان گذاشت و گفت که خوب این چه کاری است بیا از این به بعد تو را ببرم اونکه کاری نمی کند پنج تومان را بستان و بیا . زن نیز قبول کرد . فردا روزی به جای پری خانم شهین خانم را پیش کنسول بر و از اطاق بیرون رفت ناگاه کنسول در را بست و چنان بر شهین خانم جهید و چنان او را از بالا و پائین و جلو و عقب مورد الطفات قرار داد که صدای شهین خانم به هوا شد . القصه بعد از ماجرا صاحب خانه که کنفت شده بود و کلاهی به چه گشادی بر سرش رفته بود گریبان کنسول را گرفت که چرا دیروز قضیه آن گونه بود و امروز اینگونه؟ کنسول مادر فلان هم گفت منفعت دولت بریتانیا دیروز بر آن گونه برخورد بود و امروز اینگونه!