Archive for اوت 2009

به من چیزی بگو …

اوت 29, 2009

به من چیزی بگو از عشق
از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن
به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من
تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی
چه احساس به من داری
گریزی جز شکستن نیست
منم مثل تو میدوم
نگو باید برید از عشق
نه میتونی
نه میتونم

Advertisements

وفای به عهد

اوت 22, 2009

سیزده سال پیش بود با پدرم رفتیم پیاده روی ، تو مسیر از یه بازارچه رد میشدیم که کلی خرید کردیم برای خونه و با تاکسی برگشتیم اون موقعها خونمون وسطای یه کوچه مشجر شیبدار خوشگل بود همیشه بالارفتن از سراشیبی اونم وقتی که کلی بار و بندیل دستته سخته . یه وقت یه ماشین کنارمون نگه داشت و جونی که پشت فرمون بود خیلی مودبانه سلام کرد و گفت من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون ما هم که به قصد پیاده روی و ورزش اومده بودیم بیرون تشکر کردیم و به راه خودمون ادامه دادیم ولی خیلی از این کار خوشم اومد راستش یه مقدار هم حسودیم شده بهش ، تو خیالم گفتم که چند سال دیگه گواهی نامه رو میگیرم یه ماشین هم برای خودم دست و پا میکنم و منم از این جون مردیها میکنم !
سالها گذشت ، پایان دبیرستان ، دانشگاه ، سربازی ، اشتغال ، تغییر کار ، بازم تغیر کار ، این دفعه تغیر محل کار ، جابجای محل کار ما به همون کوچه و دیروز عصر یک پدر و پسر با چند تا پاکت میوه سنگین ، پیاده تو سر بالایی کوچه مشجر .
سلام ، من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون …

مرسی …

اوت 18, 2009

تو نمیدانی ، هیچ وقت هم نمی فهمی چون هرگز به تو نخواهم گفت ، میخواهی این را به حساب سیرت بدم بگذار میخواهی به حساب غرور مردانه ام ، برای من فرقی نمی کند ، ولی دیروز عصر زمانی که اسمت روی گوشی تلفنم نمایان شد و پیامت رو دیدم چونه ام میلرزید و دستانم توان گرفتن فرمان ماشین رو نداشت ، میدانی آخرین باری که از من تشکر کرده بودی کی بود؟ من حتی یادم هم نمی آید .

لانگ هات سامر !

اوت 16, 2009

عاشق اون دیالگ بن کوئیک(پل نیومن) با وارنر تو تابستان گرم و طولانیم که بن کوئیک بر میگرده میگه «تو اونقدر پیر شدی که این مسئله رو بفهمی و من هم اونقدر جون هستم که اونو یاد بگیرم ! »
هرچند که این فیلم به منو یاد فیلم فارسی های دهه چهل و پنجاه خودمون میندازه ولی از روابط پدر زن و داماد بین بن و وارنر خیلی خوشم میاد !
به هرحال … در مقابل هر مسئله دوراه منطقی هست ، یاباید ازش درس گرفت و یا اونو فهمید . باهات موافقم بن!
پی نوشت : یک «بانو» ایین طرفهاست که گشنش شده میرم نون بستونم ! 🙂

گفتگو

اوت 12, 2009

قربونت ، یه انگشتی هم واسه من به GFات برسون!
.
.
.
قسمتی از مکالمه من در آسانسور فرودگاه

…خطور میکند … خطور میکند …

اوت 8, 2009

چند روز پیش تو یه مقاله علمی خوندم که انسان در هر روز بیش از شصت هزار فکر (به حساب من هر یک ونیم ثانیه یک بار ) از ذهنش میگذرد و نود و پنج درصد آنها هر روز تکرار میشوند ! نمیدونم اسم این کار رو چی باید گذاشت ، همین خطور یه مطلبی از ذهن چون فکر کردن کار هر کس نیست تازه برای افراد عادی شاید هرگز یا نهتایتا یکی دوبار بیشتر در زندگی اتفاق نیفته . به نظرم تصور کردن واژه مناسبی باشه ، اینقدر این کار برامون تکرار شده که به صورت غریزی در آمده و دیگر به اون توجه نمی کنیم ولی اگر از همین لحظه برای مدت کوتاهی در حد چند ساعت به چیزایی که به مغزتون خطور میکنه توجه کنید ( توصیه نمیکنم اونارو بنویسید چون به هر حال ممکنه دست کسی بیفته و یا از ترس این مسئله خودتونو سانسور کنید ، فقط توجه کنید) اونوقته که واقعا شگفت زده میشین! خیلی از این تصورات مسخره ، کودکانه ، احمقانه ، خجالت آوره و بد تر از همه اینکه تمامی اینها هر روز تکرار میشن .
پی نوشت :
شاید توقع زیادی باشه ولی به نظرم اگه اولین پنج تصوری که از ذهنتون گذشت رو اینجا کامنت بذارید خیلی جالب باشه
بی ربط:
ایزابل : پنگوئن ها فقط یه بار در سال سک..س میکنن و سه دقیقه ایی تموم میشه من فکر میکنم اونا خیلی سک..سی هستن اگه واقعا بخوای بدونی چرا من بهت میگم ، وقتی پنگوئن ها بعد از جدایی طولانی به هم میرسند اونا سینه به سینه تو آغوش هم میرن باله هاشونو میلرزونن و آواز میخونن چون اونا خیلی خوشحالن که همدیگرو پیدا کردن
قسمتی از دیالگ فیلم موتزارت و وال
Mozart and Whale

خواهی که رقیبان نبینند هنرت را …

اوت 1, 2009

اینکه توی دستشویی یک اسپری خوشبو کننده باشه خوب نوعا چیز بدی نیست مشکل من اینه که هر نوع رایحه ای مناسب هر مکانی نیست! اینکه مثلا اسپری با بوی هلو میذاری تو توالت خونتون یعنی چی؟ یعنی ادعات میشه که خودت عجب هلویی هستی؟ تو همه چیزت هلو هست؟ پس چیه گلابی؟
آخه وقتی تو دستشویی بوی هلو به دماغت بخوره برات تداعی کننده یک لیوان آب هلو میشه خوب وقتی هم داری یه لیوان آب هلو میخوری برات تداعی کننده دستشویی میشه!