وفای به عهد

سیزده سال پیش بود با پدرم رفتیم پیاده روی ، تو مسیر از یه بازارچه رد میشدیم که کلی خرید کردیم برای خونه و با تاکسی برگشتیم اون موقعها خونمون وسطای یه کوچه مشجر شیبدار خوشگل بود همیشه بالارفتن از سراشیبی اونم وقتی که کلی بار و بندیل دستته سخته . یه وقت یه ماشین کنارمون نگه داشت و جونی که پشت فرمون بود خیلی مودبانه سلام کرد و گفت من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون ما هم که به قصد پیاده روی و ورزش اومده بودیم بیرون تشکر کردیم و به راه خودمون ادامه دادیم ولی خیلی از این کار خوشم اومد راستش یه مقدار هم حسودیم شده بهش ، تو خیالم گفتم که چند سال دیگه گواهی نامه رو میگیرم یه ماشین هم برای خودم دست و پا میکنم و منم از این جون مردیها میکنم !
سالها گذشت ، پایان دبیرستان ، دانشگاه ، سربازی ، اشتغال ، تغییر کار ، بازم تغیر کار ، این دفعه تغیر محل کار ، جابجای محل کار ما به همون کوچه و دیروز عصر یک پدر و پسر با چند تا پاکت میوه سنگین ، پیاده تو سر بالایی کوچه مشجر .
سلام ، من دارم این کوچه رو تا آخر میرم میتونم برسونمتون …

Advertisements

2 پاسخ to “وفای به عهد”

  1. لیلی نامه Says:

    یک بیت شعر من باب نوشته اتان در ذهن دارم که البته یادم نمی اید که بنویسمش!!!!!!!!!!!

  2. احسان Says:

    ايول …
    مي‌دوني يه روز پسرعموم برام تعريف کرد که همچين پيشنهادي به پيرمردي داده. منم با خودم گفتم منم همچين کاري مي‌کنم در آينده. اما الان پدر و مادر گرام هميشه راجع به دزدي و اين حرفا پافشاري مي‌کنن آدم جرئت نمي‌کنه خداييش!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: