Archive for سپتامبر 2009

سقوط آزاد با چتر

سپتامبر 28, 2009

در واقع ما در تعامل با اجتماع کارهایی را انجام می دهیم که دوست نداریم ولی برای اینکه در اجتماع مورد قبول واقع شویم آنها را انجام می دهیم و بر عکس کارهایی که دوست داریم انجام نمی دهیم چون میدانیم مورد پذیرش اجتماع نیست . بعد از یه مدت آدم خسته میشه ، دلش میخواد خودش باشه ، به اصطلاح امروزی های یه ساختار شکنی بکنه ، ممکنه کسی هم متوجه نشه و در خفا باشه ولی باز احساس میکنه حال همه رو گرفته ، یه وضعیتی رو برای خودش ایجاد میکنه که حس میکنه از یه هواپیما به بیرون پریده و حالت سقوط آزاد به زمین نزدیک میشه ، رهای رها ، بدور از قید و بندهای جامعه . الان که دارم اینا رو میگم حتم دارم هر کدومتون یه صحنه ای از همین چند وقت پیش خودتون میاد جلوی چشماتون ، مگه نه ؟ قورباغه بشه هرکی دروغ بگه! بعدش هم در خیلی از مواقع حضور بی موقع یه مزاحم یا حتی استرس و ترس از آمدن یه مزاحم و به هم خوردن حریم خصوصی باعث از بین رفتن این آزادی میشه و این درست حاله همون چتربازه که داره سقوط آزاد میکنه و یه آن متوجه میشه چترش باز نمیشه!
مثلا تو ماشین تنهایی ، این ماشین هم مکان مناسبی واسه تنهایی هست چون به محض وجود یه مزاحم میشه کلاٌ مکان رو جابجا کرد ، هنجار شکنی ها شروع میشه صندلی رو یه کم به عقب متمایل میکنی ، شیشه ها رو همونجور که دوست داری بالا میدی با سرعت دلخواهت بدون نگرانی از اینکه زود میرسم یا دیر میرسم رانندگی میکنی خیلی فکرتو برای اینکه از کدوم مسیر برم که خلوط تر باشه خسته نمی کنی حتی اگر تو اوج ترافیک بندازی تو اتوبانه صدر هم دغدغه اینکه یکی بهت بگه از صیاد مینداختی تو همت بهتر نبود رو نداری و اصلا حال میکنی که تو ترافیک گیر کنی ، بعد سی دی مورد علاقتو میزاری تو ضبط به کسی چه ربطی داره که تو با الویس پریسلی و شازده خانوم ستار و هایده حال میکنی و همونجا تصور میکنی که ساسی مانکن و مخته و این گلواژه سرایان نسل امروزو همه رو جمع میکنی و انگشت وسط دست راستتو برای همشون نشون میدی دونه دونه سی دی هاشونو میشکنی احساس میکنی همشون مثل این بازی های کامپیوتری دود میشن میرن هوا خودتو تو موسیقی الویس غرق میکنی و تو آینه میبینی بی اختیار گوشه سمت راست لبتو دادی بالا و دهنتو کجکردی دلت نمیخواد هیچ چیزی این رها بودن و این سقوط آزاد رو ازت بگیره حتی این یه ذری بادی که تو شکمت پیچیده ، پس تمامه وزنتو میندازی رو جفت دستات و رو فرمون فشار میدی تا از صندلی فاصله بگیری و با تموم قدرت باد رو خالی میکنی اوه اوه چه کردی ! لبخند احمقانه ای روی صورتت نقش میبنده و داری فکر میکنی که شاید بد نباشه شیشه ها رو بدی پائین تا خودت خفه نشی تو ماشین و تو شیش و بشی که اگه شیشه ها رو بدی پائین خدای نکرده بر خلاف میل و ارادت خودتو مقید نکردی که ناگهان چشمت میوفته تو چشم یه عابر که کنار اتوبان در بدر دنبال ماشین میگرده ، نگاهت گره خورده به نگاهش و نمی تونی ازش فرار کنی ، آخه این فامیل من اینجا این موقع چه غلطی میکنه؟ و زمانیکه با قیافه شاد مثل غریقی که یه کشتی وسط دریا پیداش کرده میاد به سمتت و دست میندازه تا دستگیره در رو باز کنه قیافه یخ زدت عین کسیه که چتر نجاتش باز نمیشه !

Advertisements

همه کس

سپتامبر 15, 2009

خدا رحمت کنه مادر بزرگ رو سالها پیش وقتی یکی از دوستای قدیمی هم سن و سالش که واسه خودش از خانمهای بزرگ فامیل بود کلی بچه و نوه و نتیجه داشت فوت کرد و خبرش رو بهش دادن خیلی گریه کرد بعد گفت خدا رحمتش کنه طفلک آدم پرکس و کار بی کسی بود . اون موقع نفهمیدم چی میگه آدم وقتی بچه ساله از دوز و دغل و دورویی اطرافیانش چیزی نمی دونه و سر در نمیاره ولی الان که بزرگ شدم می فهمم پر کس و کار بی کس یعنی چی .

دوراهی

سپتامبر 10, 2009

از من پرسید چرا همیشه راه سخت را انتخاب میکنی
واقعا نمی دونم چرا فکر میکنه من دو راه داشتم که سختشو انتخاب کردم