Archive for اکتبر 2009

هرچه از دوست رسد نیکوست … ولو چند تا ویروس

اکتبر 25, 2009

خیلی وقت بود که سرما نخورده بودم چند وقت پیش در مورد انواع آنفولانزای مد روز یه پست گذاشته بودم ولی دور از جون همگی تون از دو روز پیش یک آنفولانزایی گرفتم که خدا نسیبتون نکنه! همش از اونجایی شروع شد که یک عزیز دلی این چند روز هی عطسه می کرد و خیلی هم بد اخلاق شده بود اولش گفتم که خوب سرما خورده دیگه خوب میشه این ادا اطوار به کجا بنده تا اینکه سه شب پیش سلام کردم و با یه صدای گرفته خش داری جواب داد من فهمیدم که حالش خیلی بده تو دلم گفتم که درد و بلات بخوره وسط سرم چرا به این روز افتادی ، فردا صبح که از خواب پاشدم دیدم که بهله درد و بلاش خورد وسط سرم ! آقا تمام وجودم درد گرفته بود و تارهای صوتیم بلکل از کار افتاده بودند ، شب بلند شدم هلک هلک رفتم بیمارستان دیدم خیل عظیمی از ملت سرما خورده تو صف وایستادن . الکی امیدوار شدم که دیدی همه سرما میخورن ! خلاصه بعد از یک ساعت تو صف بودن نوبت من شد دکتر گفت خوب چطوری ؟ گفتم آقای دکتر تمام اعضا و جوارحم درد میکنه دارم میمیرم . جناب آقای دکتر معاینه مبسوطی کرد و سرش رو انداخت پائین و شروع کرد نسخه نوشتن ، من گفتم خوکیه؟ اون فقط سرش رو تکون داد گفتم اگه خوکیه بهم بگو من تحملش رو دارم ! این دفعه هیچ عکس العملی نشون نداد گفتم امیدی هست؟ زنده میمونم ؟ یه نگاه عاقل اندر سفیحی کرد و گفت به آنتی بیوتیک حساسیت نداری؟ گفتم یادم نمی یاد فکر نکنم گفت یه تست بده بعد دوتا آمپول امشب بزن این دارو ها رم بخور یک آمپول هم فردا شب بزن .
آقا تست ما بدون مشکلی انجام شد رفتم اطاق تزریقات دیدم یه بهیاری ( خدا نسیبتون نکنه ) سیبیل از بنا گوش در رفته آستینا ور مالیده بالا داره سر تا پامو برانداز میکنه رفتم رو تخت نشستم گفتم اقا جان به قد قوارم و سن و سالم نگاه نکن اگه آمپولش درد داشته باشه بیمارستانو میزارم رو سرم و هوار میکشم ! گفت بگیر بخواب شلوارتم بده پائین مگه من مریضم که یه جوری بزنم که دردت بیاد . بعد از یه عمر آبروداری مجبور شدم شلوار و بدم پائین و برم زیر دست آمپول زن . نامرد آنچنان محکم زد آمپولو که تا در خونه شل میزدم .
خلاصه بعدش رفتم دارو خانه که دارو هامو بگیرم ، آقا اصلن دور و زمونه عوض شده قبلنا که سر ما میخوردیم از این کپسول دو رنگها میدادن و قرص آدلت کلد و یه آنتی هیستامین پیزوری که با چشم غیر مسلح دیده نمی شد  ، کیسه رو که از دواخونه چی گرفتم احساس کردم یه محموله رادیو اکتیو دادن دستم ! یک آنتی بیوتیک بهم داده به اسم کو آموکسی کلاو (مردشور اسمش رو ببرن) بسته بندیش یه جوریه که  وقتی میخواستم از تو بستش در بیارم قرصشو نگران بودم منفجر شه! یه مسکن قرمز خیلی دختر کش داده به اسم ژلو فن به قاعده یه بند انگشت اندازه شیاف! به جان عزیزتون اولش شک داشتم باید قورتش بدم یا استعمالش کنم! بعدش که فهمیدم باید بخورمش مگه از گلوم پائین میرفت .
خلاصه این از شب اول ، دیشب رفتم آمپول دوم رو تو درمانگاه نزدیک خونمون بزنم ، دیدم یه دختر پرستار مثل پنجه آفتاب بایه لطافتی مارو دراز کرد و چنان شیرین بود آمپول زدنش که دلم نمی خواست از رو تخت بلند شم .

بده بستون

اکتبر 4, 2009

چند تن از دوستان عزیز را لینک نمودیم برایشان کامنتی بی مزه لینکت کردم نگذاشتیم مبادا ریا شود و از اجر اخروی محروم گردیم خدای نکرده