Archive for نوامبر 2009

آزمون الهی

نوامبر 29, 2009

چند وقت پیش یه مسافرت غیر کاری پیش اومد و جای همه دوستان سبز یه چند روزی رفتیم شهرستان . صبح شنبه هم برگشتم تهران و با جیب خالی اولین کاری که کردم این بود که برم بانک. این مسئول باجه از دیدن من کهیر میزنه چون واسه صد تومن دویست تومن میرم بانک ، نوبت میگیرم ، یکساعت تو صف میشینم بعد پول رو میگیرم . همش به من میگه مهندس جان قربونت بیا و یه حساب با کارت شتاب باز کن و خودتو (این دقیقا یعنی ما رو ! ) راحت کن از این همه زحمت و من در جوابش فقط لبخند میزنم . هرگز خام این حرفها و تبلیغات بی شاعبه ایادی بانک ها نمی شم . اگه همین قدر سختی گرفتن پول از بانک هم از بین بره دیگه نمی تونم خرج و دخلم رو با هم میزون کنم . چون کلا آدم ولخرجی هستم و وقتی پول تو جیبمه انگار با سوزن بهم میزنه و باور کنید همین که کیفم رو خالی کردم احساس میکنم آخیش! راحت شدم . و این خیلی بده! خلاصه عرض میکردم رفتم بانک و دفتر چه را دادم به مسئول باجه و گفتم دویست تومن بده اونم یه چیزایی زد تو کامپیوتر شو با خودکار تو دفترم یه چیزایی نوشت داد دستم وقتی که چک رو امضا کردم احساس کردم یه چیزیش هست و پول و دفتر چه رو گرفتم یه نگاه کردم به مبلغ مانده و یهو خشکم زد موجودی حسابم پنج میلیون تومن اضافه شده بود . رو کردم به مسئول باجه و با یه صدای لرزونی گفتم ببخشید این پولو کی واریز کرده به حسابم ؟ گفت چه میدونم باید بری شعبه خودت . راه افتادم به سمت شرکت ، داشتم فکر میکردم که جز حسابداری شرکت که کسی شماره این حسابمو نداره خوب اونا ریختن دیگه بعد یه ندای درونی (منظورم یه صدای درونی وگر نه من هیچ ندایی در درونم ندارم ! ) بهم گفت که خودتو کنترل کن تا مطمئن نشدی روش هیچ حسابی نکن و من بر نفس خودم غلبه کردم . رسیدم شرکت با یه صدای پریشون و ناراحت زنگ زدم به رئیس مالی گفتم این پنج میلیون رو شما ریختین به حسابم ؟ اونم گفت بعله ، گفتم چرا؟ گفت ناراحتی می خواستیم یه حالی بهت بدیم؟ باز دلم آروم نگرفت هنوز ندا (همون صدای درونی ام ) داشت غر میزد که این اصلا در جریان نیست و زنگ بزن به معاون مالی اداری . دو باره تلفن رو برداشتم زنگ زدم و سلام و احوال پرسی کردم و گفتم این پولو شما ریختین؟ گفت حالا چقدر هست ؟ گفتم پنج چوق ! گفت برو حالشو ببر پسر اگه ناراحتی میخوای برش گردون من گفتم نه نه و تشکر کردم . خدایا شکرت . این یهویی از کجا تلپی افتاد تو دومن ما . دیدم ندا (همون صدای … آ باریکلا ) هم رضایت داده و داره لبخند میزنه بهم خلاصه مثل یه میلیونر واقعی قلم کاغذ برداشتم و شروع کردم به خرج کردن پنج میلیون تومان روی کاغذ ! یک ساعتی طول کشید ، هی یه چیزیو اضافه میکردم بعد خط میزدم خلاصه وقتی تموم شد دو میلیون تومن هم کم آوردم! داشتم فکر میکردم این پنج میلیون تومن هم پولی نیست ها . به جایی نمی رسه که یهو کار پرداز شرکت اومد و هراسون گفت مهندس جان به دادم برس یکی از پیمانکارا چند ماهی طلب کار بود رئیس گفته پنج میلیون بریزید به حسابش تا فعلا صداش بخوابه چون هم اسم شما بود من اشتباهی پولو …. که همینطوری نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم ای تو اون روحت ! گفت ببخشید گفتم آخه چرا با احساسات مردم بازی میکنی مردک گیج؟ گفت شمارو بخدا به رئیسم چیزی نگید یه چک پنج میلیونی هم مرحمت کنید من برم پول این بنده خدارو بدم ! درحالی که چک رو مینوشتم گفتم این چک ولی متاسفانه باید بگم همه امور مالی از اون بالا تا پائین در جریان سوتی تو هستن . خلاصه چک رو نوشت و رفت . دیگه ندای درونم هم جیکش در نمیومد .
ولی زندگی هنوز ادامه داره … بدون اون پنج میلیون تومن و هزاران پنج میلیون تومن دیگه

Advertisements

اسپرید

نوامبر 19, 2009

لطفا این فیلم spread را از دست ندهید . خیلی ممنون .

میبینید؟ تم جلد دی وی دی این هم سرمه ای بود که نظرمان را جلب نمود!

آنفولانزا بگذار … ما هم مردمانیم

نوامبر 15, 2009

مگه ول میکرد این سرماخوردگی؟ امروز بعد از قریب بیست روز خوب شدم . سرفه و بدن درد ول کن نبود . صبح که از خواب پا میشدم عین این معتادا تمام استخونام درد می کرد و سرفه هم که تمومی نداشت . البته تقصیر خودم هم بود این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود و استراحت نکردم . حالا هرچی بود تموم شد خدا رو شکر.
با این هوا که حالت متوسطی داره نه سرده نه گرمه نه بارونیه نه آفتابیه خلاصه تکلیفش با خودش معلوم نیست خیلی حال نمی کنم .
وقتی از اتوبان حقانی مسیر غرب به شرق می پیچم به سمت مدرس شمال زمان برام متوقف میشه ، پیچ عجیبیه . واقعا زیباست …

رشت … و دیگر هیچ

نوامبر 3, 2009

دیروز رفتم به یه ماموریت کاری ، از این دلچسب تر ممکن نبود ، ماموریت سایت ویزیت از ساختگاه اونم در دل جنگلهای گیلان ، اونم تو این هوا و این روزای بارونی . این بازدیدهای ما معمولا از یه نقاطی صورت میگیره که هنوز هیچ تنابنده ای از اونجا نگذشته و معمولا با جی پی اس موقعیت مورد نظرم رو باید پیدا کنم و این خیلی هیجان انگیزه ، چه اون جاهایی که تو دل کوهستانهای زاگرس رفتم و چه جنگلهای مه گرفته البرز .
در ضمن در این سفر افتخار آشنایی با باقلالی قاتوق و ترشی گل سیر هم داشتم که بسیار باعث خوشوقتی بود . جاتون خالی