Archive for ژانویه 2010

گربگی

ژانویه 28, 2010

تو تراس شرکت وایساده بودم یه گربه تو حیاط خوابیده . برای اولین بار در عمرم به یه گربه حسودی کردم . فکر کنم خیلی حالم بده ! تازه واسه اولین بار در عمرم دلم خواست که برم تو یه مملکت خارجی گم و گور بشم . نه واقعا حالم بده …شک ندارم

یک داستان قدیمی

ژانویه 26, 2010

چند وقتی است یک  داستان قدیمی تو ذهنم مرور میشه ، فکر کنم مال یه نویسنده روس بود حالا شاید هم در قالب یکی از  کارتونهای  دهه شصت دیدم ، شاید هم از کسی شنیدم ولی از همون کودکی همیشه کنج ذهنم جا گرفته بود . قضیه یه شیر بود که صبح که از خواب پا میشه میبینه یه کاغذ با نخ بستن به انگشت پاش روش نوشته خر! تعجب میکنه میره پیش روباهه  اونم میگه خوب حتما تو یه خر هستی چون اینجا نوشته . شیره میگه نه بخدا من شیرم ! میره پیش بقیه حیونا … همه نظر روباه رو داشتن … آخرش شیره عر عر میکرد ، علف میخورد و هر وقت گرگ می دید فرارمیکرد.

همیشه تو انباری کنج ذهنمون یه افکاری هست که باید حتما بزرگ بشیم تا درکشون کنیم !

سندرم سی و یک سالگی

ژانویه 23, 2010

این پست مخاطب خاص دارد ،

برای تو که می نویسی ولی هنوز کامنت دانی ات خراب است و کار نمی کند ، در باره چیزی نوشتی که مثل یه چشمه جوشانه آب پاک و زلال است که روزگاری از ترس بودنش سنگ بزرگی بر رویش گذاشتیم تا نباشد ، مزاحم پیشرفتمان نشود ،  تا جاری نشود شاید هم کس دیگری این سنگ را گذاشته به هر حال الان کسی نیست که این سنگ را بردارد گاهی نسیمی می وزد آفتابی می تابد بارانی می آید و از درز شکافی از این سنگ قطرات آب فورانی می کند و دوباره شکاف بسته می شود . مهم این است که هست ، چشمه ای هست ، جوششی هست ، ما خود دیده ایم ، یا شاید بالا تر ، حسش کرده ایم فقط تکانی میخواهد ، ضربه ای می خواهد ، تا سنگ کنار برود . هیچ وقت دیر نیست

… گاهی میومد روی بوم …

ژانویه 17, 2010

من علاقه خاصی به ماه دارم ! جمله مسخره ایه ولی خوب همیشه از تماشای ماه لذت میبرم . وقتی شبهای اول ماهه باریکی و قوسش قشنگه و وقتی که نیمه ماهه گردی سفیدی درخشندگیشه که دلرباست . یادمه دبیرستان که بودم شبها می رفتم روی پشت بوم خونمون درس میخوندم چون همیشه عادت داشتم راه برم و درس بخونم . نمی دونم چرا،  انگار نیروی کار کردن مغزم با حرکت پاهام تامین میشه ! هنوزم همینطورم ، یادمه درسهای ریاضی هم مسئله های مشکلشو وایساده حل میکردم . خلاصه این پشت بوم رفتنها همه رو خاطرخواه دختر همسایه میکنه ما رو خاطر خواه ماه و چقدر تقویم ما مسلمونها زیباست که با این پدیده زیبا تنظیم میشه و چقدر هیجان انگیزه و تامل بر انگیزه رصد کردن روز شمار و حساب و کتاب ماه . همیشه یه ستاره درخشان بالا سمت راست ماه دیده میشه که من همیشه اونو واسه خودم میدیدم همیشه درخشانه همیشه دنبال ماهه یا شاید این ماهه که دنبال اونه ،  نمی دونم . یه گجت گوگل دسکتاپ نصب کردم که مال ناسا ست و همیشه وضعیت رویت ماه رو در این لحظه نشون میده و همین الان هم این کناره ، انگار عکس یه مکعشوقه س ، عکس که نه وب کم آنلاین .

و چه زیبا خداوند آفریده اش و چه زیبا اونو جا نمایی کرده که ما همیشه وقتی هلالشو از زمین نگاه میکنیم انگار آسمان داره به ما لبخند میزنه ، اگر هلال وارونه بود چقدر شبها دلگیر بود

هااان ، چونی کوره؟ حالک خاصه ؟

ژانویه 3, 2010

این هفته ماموریت یافتم که به یک بازدید بروم در استان کرمانشاه . پرواز تهران کرمانشاه 45 دقیقه یعنی یک نیمه قانونی فوتبال طول دارد . ولی اگر بخت با شما یار باشد و مانند ما روزی بپرید که باد موافق باشد تا 35 دقیقه هم کاهش می یابد . تا آمدیم دوکلام با این مهمانداران مهربان اختلاط کنیم رسیدیم و بندگان خدا فرصت نکردند پاکت های ساندیس را جمع کنند و همه ساندیس به دست از پلکان هواپیما پائین آمدیم . در فرودگاه با یک تاکسی سمند به هتل رفتم و در بین راه قرار گذاشتم که همین آقای راننده فردا زحمت بردن مارا به کارگاه بکشد . با عجله بار و بنه را در هتل انداختم و با همان راننده به طاق بستان رفتم .
نمی دونم تا حالا کرمانشاه رو دیده اید یا نه . از مناطقی هست که باید رفت و دید . میدانید ، آدم تا بعضی جا ها را نبینه قلبا باور نمی کند یه کسانی بوده اند قبلا و یک اتفاقهایی افتاده و اینها واقعیت داشته . من تا طاق بستان را ندیده بودم خوب میدانستم قوم پارسی بوده ، ساسانیان بودند خسرو پرویز بوده ولی قلبا بودنشون رو حس نکرده بودم . وقتی که به سنگ تراشه های طاق بستان نگاه می کردم نمی توانستم چشم بردارم از این همه زیبایی ، این همه هنر ، این شکوه قدرت و این همه قدمت . مثل قرار گرفتن سر یک سفره پر از غذا های خوشمزه است که آدم دلش میخواد همه اش را بخورد ولی از اینکه اشتهایش محدود است نگران است . میترسد که چیزی رو از قلم بیندازد .
طاق بستان شامل طاق بزرگ ، طاق کوچک و یک کتیبه دیگراست . طاق بزرگ که مال سال ششصد میلادی این حدودها است شمایل خسرو پرویز را نشان میدهد در میان مظهر اهورا و آناهیتا که ایزد بانوی آبها بوده (ولی من فکر کنم این آناهیتا زید خسرو پرویز بوده از حالت چشمهایش معلوم است ) و صحنه ای از بزم و شکار خسرو پرویز در دیواره های چپ و راست نقش بسته ات . در دیواره سمت چپ در زمان دولتشاه فرزند ارشد فتحعلیشاه قاجار پیکره دولتشاه نقش بسته که رنگی هم هست و کتیبه ای به خط نستعلیق در بالای آن قرار دارد که شعری در مدح دولتشاه است . این دولتشاه هم از مردان نیک روزگار بوده و قدیمی ها اعتقاد دارند بعد از اون دیگر برکت از این شهر رفته است . طاق کوچیک دویست سیصد سال قدیمی تراست و تصویره شاپور دوم و سوم رو نشان میدهد کتیبه هایی هم دور و برش هست که طبیعتا قربون صدقه این پدر و پسر رفته اند . سنگ نگاره سوم هم که مثل دومی قدمت داره تصویره جولیانوس امپراطور روم هست که دراز به دراز افتاده و اهورا مزدا و اردشیر دوم روش وایساده اند . آقای ایزد مهر هم روی یه گل نیلوفر اون بغل ایستاده و دارد این صحنه را نگاه میکند و به زبان فارسی کهن به شاهپور باریکلا می گوید .
محوطه طاق بستان آب نما های بسیار زیبایی دارد دو موزه سنگ رو باز هم در دو سمت محوطه هست که سر ستونها و مجسمه های مختلفی را نمایش میدهند . در یک قسمت تابوتی سنگی نیز قرار دارد که اسکلت سالمی به راحتی تویش آرمیده است و به شما نگاه میکند . اندکی منو به فکر بود که این خانم بوده یا آقا . اینکه میگویند جنسیت اسکلت رو از محل اتصال دوفک تشخیص میدهند و مال خانمها معمولا به علت استفاده بیش از حد و عدم رعایت الگوی مصرف فرسوده تراست حرف مفتی است . من دقت کردم و چیزی دستگیرم نشد . نمی دانم آدم خوشبختی بوده یا نه . به هر حال خداوند اورا غریق رحمتش کند . هر چی نباشد ممکن است یکی از نیاکان خودمان باشد و دارد فکر می کند من نوه شونصدومش ماشالله چه بزرگ شده ام و احتمالا نمیدانم کجایم به او رفته و کجایم به سایر فک و فامیل باستانی ام و دارد قربان صدقه ام می رود. کسی چه میداند .
بیرون از محدوده باستانی عین دربند و فرحزاد خودمان دوسه خیابان متقاطع هستند که دود کباب آنها هوش از سر آدمی زاد مخصوصا از نوع شکمویی چون من می برد . اکنون که برای شما میگویم آب دهانم راه افتاده است . بطور یقین یکی از جاذبه های توریستی کرمانشاه دنده کباب است و عبارت است از یک دنده گوسفند که قریبا یک کیلو وزن دارد و تمامی استخوانهایش را گرفته اند و کاردی کرده اند و مثل لحاف بر روی سه تا سیخ میخوابانند و در تمام مدت پخت با یک قلمو یک نوع سس گوجه و آب پیاز را به جمال دل آرایش می مالند . خیلی سعی کردم زیر چشمی این کریم آقا را بپایم و یاد بگیرم نحوه کباب کردنش را ولی خوب اینقدر دنگ و فنگ داشت که دیدم نه کار من نیست و بهتر است به خوردنش اکتفا کنم . کریم آقا در میان نان داغ تکه گوشت مزبور را به آرامی خوابانده بود و برای تزئین 4 تکه دنده با استخوان را که مثل شیشلیک شاندیز خودمان است کنار آن گذاشته بود . همان تزئینش برای شام یک نفر کفایت میکند . من که خیلی ادعای خوردنم هم میشود رسما لنگ انداختم . هرچند که ذره ای از آن را باز نگرداندم. هرکاری هم برای حضم آن کردم افاقه نکرد ، یک کاسه آبگوشتی فرنی داغ خوردم افاقه نکرد ، یک باقلوای گنده خوردم بهتر نشد دیگر بلال آب پز ، باقالی پخته و شلغم پخته را امتحان نکردم ، آخرش یک بطری آبلیمو گرفتم و در مقابل چشمان حیرت زده مردمی که در پیاده رو قدم میزدن مثل نوشابه سر کشیدم تا ته . ولی باز هم بهتر نشد که نشد. هیچی مگوئید . تا صبح ملق میزدم در هتل . خدا رحم کرد دوسه تا دی وی دی همراهم بود در لپ تاپ گذاردم و دراز کش فیلم دیدم .
صبح آفتاب نزده با راننده عزیز راه افتادیم ، نیمه های راه آفتاب زد و گفتم که کنار یک قهوه خانه استراحتی کنیم و چایی بخوریم ، راننده که میگویم ، مرد رشیدی بود که از این در به سختی تو می آمد و در تمام مدت راه از خاطرات ، جاهای دیدنی منطقه ، درگیری ها ، آدم ربایی ها  و راهزنی هایی که در همین جاده پیش آمده بود تعریف میکرد و من با چشمانی نگران و دستانی لرزان لذت می بردم! قهوه خانه چی آمد و سفارش چای دادم و صبحانه گفت چی میل دارید من گفتم نان و پنیر ، گفت پنیر ندارم ، کره ای مربایی چیزی ؟ ، ندارم ، نیمرو ؟ ندارم و اگر از سبیلهای از بنا گوش در رفته و قامت طویل و شکم عرضش نمی ترسیدم می گفتم مردک پس چی داری سر صبحی؟ ولی گفتم هر جور خودت صلاح میدانی دیدم رفت و با یه سینی پر از نان و کباب آمد و دو پیاله ماست محلی ! با آن شام دیشب و ملقهایی که تا صبح زده بودم حاظر بودم بمیرم ولی لب به کباب نزنم با ماست شروع کردیم و وقتی که آقای راننده با هیبت گفت بخور آقا جان . دیگر نمی توانستم تعارفش را رد کنم . اگر انگ سوسولی بهم می چسبید یا احساس می کرد از پس دو سیخ کنجه بر نمی آیم معلوم نبود سفرم به کجا ختم میشد . خلاصه این فکر به من نیرویی داد تا با اشتها نان و کباب و ماست و چای را به خندق بلا بریزم و برویم .
در بین راه از پاوه نیز عبور کردیم . من نمی دانستم که نام پاوه پس از شامپو پاوه و تلویزیون ال سی دی قاچاق پاوه به داشتن انار معروف است . من انگشت حیرت به دهان گزیدم و فکر کردم این انار به ساوه ، پاوه و هر شهری که چنین قافیه ای دارد چگونه مرتبت می شود . در عین حال اینجا گیوه های خوبی هم دارد نوع خوبش بسیار گران است ولی خوب یک نوع در پیتش را با اقتضای جیبم خریدم شاید روزی بپوشم و بیایم اینجا پزش را بیشتر بدهم به شما .

به همین راحتی

ژانویه 2, 2010

او رفت … صدای پایش را میشنوم ، و دری که پشت سرش بست . باور کن .
زندگی نقطه سر خط