یک داستان قدیمی

چند وقتی است یک  داستان قدیمی تو ذهنم مرور میشه ، فکر کنم مال یه نویسنده روس بود حالا شاید هم در قالب یکی از  کارتونهای  دهه شصت دیدم ، شاید هم از کسی شنیدم ولی از همون کودکی همیشه کنج ذهنم جا گرفته بود . قضیه یه شیر بود که صبح که از خواب پا میشه میبینه یه کاغذ با نخ بستن به انگشت پاش روش نوشته خر! تعجب میکنه میره پیش روباهه  اونم میگه خوب حتما تو یه خر هستی چون اینجا نوشته . شیره میگه نه بخدا من شیرم ! میره پیش بقیه حیونا … همه نظر روباه رو داشتن … آخرش شیره عر عر میکرد ، علف میخورد و هر وقت گرگ می دید فرارمیکرد.

همیشه تو انباری کنج ذهنمون یه افکاری هست که باید حتما بزرگ بشیم تا درکشون کنیم !

Advertisements

2 پاسخ to “یک داستان قدیمی”

  1. زری Says:

    بعضی وقت ها حرف دیگران آدم رو نابود میکنه.

  2. احسان Says:

    جمله آخر رو خيلي خوب درک کردم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: