Archive for فوریه 2010

ژوزه ساراماگو

فوریه 27, 2010

چند وقت پیش کتاب کوری نوشته ساراماگو را روی میز دوستم دیدم ، گفت خیلی جالبه حتما بخونش ، و من وقت خواندنش را نداشتم ، دو باره تو کمد خانه خاله ام دیدمش ، بار دیگه خونه یکی از آشنا ها دست دخترش دیدمش ، چند وقت پیش از یه دست فروش با عجله چند تا فیلم گرفتم و بعدا فهمیدم یکی از این فیلمها فیلم کوری بر اساس رمان آن بود و دیدمش . یک ساعت و نبم وقت برای دیدنش داشتم ! داستان جالبی داره . توصیفی از دنیای اطراف ماست ، کسانی که زندگی میکنند بدون اینکه چیزی را ببینند ، و کسانی که آنها هم نمی بینند ولی می دانند چگونه با ندیدن زندگی کنند و سر کسانی که نمی بینند و نمیدانند چگونه با ندیدن زندگی کنند کلاه بگذارند و تمام این قضایا در مقابل تنها یک جفت چشم بینا چقدر مزحک ، دردناک ، سخیفانه ، خنده دار و گریه آور می نماید . حالا دنبال فرصتی هستم که کتابش را خوانم !

Advertisements

ما هم یک روز داریم

فوریه 24, 2010
پنجم اسفند روز مهندس گرامی باد ، بزن کف قشنگه رو

سفید مثل برف

فوریه 21, 2010

واقعا خوشحالم ، برای تو ، تو دختر که هیچوقت پابند یه عشق نمی شدی . هر کی وارد زندگیت میشد نهایتا یک سال زندگی میکردی باهاش و شیش ماه بعد اشک ریز و روی زرد و ترک خورده و ماتم بعد از سه ماه دیگه دوباره لباسه سفیدتو تنت میکردی و سر سفره عقد بودی . اما امسال هنوز که هنوزه پابند زندگیتی و جز صدای گورومب گورومب دعوا هاتون که حالا تو زندگی هر زوجی خیلی عادیه از جدایی و بهم زدن خبری نیست . خوب معلومه که اون گلها  و شکوفه هایی که پارسال عمو نوروز ریخته به پات دیگه این دفعه دلتو واسه همیشه به دست آورده ولی همه ما دلمون برای سفیدی لباست تنگ شده ننه سرما . عکس عروسی پارسالت رو دارم با اون لباس سفید و بلندت همه شهر دعوت بودند همه ماشینها تو خیابونا گیر کرده بودند از بس که شلوغ بود بچه ها تو کوچه و خیابون نقلهای سفید میرختن رو سر مردم . خیلی خوش گذشت  . ولی باید قول بدی سال دیگه سالگرد بگیرید واسه عروسی تون ، یه مهمونی شلوغ پلوغ دیگه ، همه رو هم دعوت کنی هیچ اشکالیم نداره همون لباس سفید عروسیتو بپوشی ، باید قول بدی

طعم عاشقی

فوریه 16, 2010

توهمیشه  مزه شکلات تلخ میدی

تغییر رویکرد

فوریه 9, 2010

دیشب داشتم به کارام فکر میکردم ، اینکه یه مهندس عمران کارش شده برنامه ریزی تولید واسه یه کارخونه یعنی اوضاع کاسبی خیلی خرابه نه؟

عشق و خورش بادمجان

فوریه 2, 2010

این پست نیز مخاطب خاص دارد .

کاش میدانستم چرا . البته این علامت سوال در مورد تمامی خصوصیات دخترانه دختران کاربرد دارد . راستش من که هیچ از اخلاق زنان سر در نمی آرم و نمی دانم این خصوصیت تمامی مردان است یا نوعی بیماری ، فیلم آدام رو دیده اید یا نه ولی خوب شخصیت آدام یک بیماری داشت که الان اسمش را به یاد نمی آورم ولی اینگونه بود که مغزش معنی شوخی را نمی فهمید . هر حرفی را میشنوید فکر میکرد جدی است وقتی به کسی میگفت کمکت کنم و او تعارف یکرد آدام کمک نمی کرد چون فکر میکرد اینکه گفته کمک نمی خواهد جدی و واقعی بوده است. شاید این عدم درک برخی اخلاقیات زنانه از سوی مردان نیز نوعی بیماری باشد . چه میدانم من که پزشک نیست خیلی هنر کنم یک وجب تونل یا یک متر جاده طرح کنم ! خلاصه یکی از این خصوصیات همان «عشق اول» است . خوب آخر دختر خوب در یک برهه ای از زمان تو دل به کسی داده ای حالا به هر دلیل و علتی نشده . ببین عزیز دلم ازدواج یک تصادف است . به هیچ قانونی مستقیم نمی شود . قسمت است . باور کن حتی خیلی به خواستن و نخواستن خود آدم هم نیست . نمی شود رویش برنامه ریزی کرد ، پیش بینی کرد . خوب بعضی چیز ها اینجوریند تو این دنیا . وقتی که آدم با یکی زندگی کند بعد در گوشه کنج دلش کس دیگری را دوست داشته باشد زندگیش خوش مزه نمی شود! باور کن ، شاید حسی کنی که چه میگویم . چلو خورش بادمجانی که با عشق پخته نشود هیچ گاه خوش مزه نمی شود! نمی دانم حکمتش چیست بادمجان همان بادمجان است گوشت همان گوشت ولی طعم …  

هیج دو آدمیزادی تا زیر یک سقف زندگی نکنند خصوصیات اخلاقی خود را نشان نمی دهند ، هزار سال هم که با هم دوست باشند بنشینند بر خیزند تا زیر یک سقف نباشند چیزی از هم نمی دانند . شاید آن عشق اول زیر یک سقف با تو بیاید برایت غیر قابل تحمل بشود . باور نداری ؟ کدام زوج عاشقی در تمامی دوران زندگی بشر روی این کره خاکی بوده اند که داستان عشقشان در مورد بعد از ازدواج و داشتن فرزند و زندگی آدمیزادی ادامه داشته باشد؟ خوب اگریک مورد فقط یک مورد اتفاق افتاده بود یک مادر مرده ای حتمن داستانی برایش می نوشت . که آری روزی لیلی بود و مجنونی اینها به هم رسیدند بعد مجنون به صحرا می رفت گوسفتد می چراند و لیلی خانه داری میکرد و بجه می آورد ! خوب چرا؟ شاید این تعریف از عشق همان نرسیدن باشد . که این تعریف بسیار چیز مزخرفی خواهد بود ، چون هیچکس اینگونه چیزی عذاب آوری را دوست نخواهد داشت مگر اینکه بخواهد خودش را آزار دهد .

عشق واقعی در رسیدن است . عشق واقعی را باید کسب کرد . باید یاد گرفت . باید ایجاد کرد . باید دید این مادر مرده ای که صبح خروس خون از خانه بیرون میزند و شب شغال خون درب و داغون بر میگردد میخواهد آسایش توو را بدست بیاورد . هیچ مرد تنهایی با عقل سالمی وجود ندارد که برای آسایش خودش روزی 12 ساعت خودش را به زحمت کار برنجاند! ولی برای آسایش زن و فرزند چرا. خوب این ارزش است . اهمیت دارد اگه چشم باز کنی و ببینی این خور و پف شبانه برای این است که روز سختی داشته برای تو . اینکه لباسش کثیف است برای عرقی است که برای آسایش تو ریخته . کفش و جورابش باعث آلودگی محیط زیست می شوند برای این است که داشته برای تو میدویده .

پس بیدار شو . تورا بخدا بیدار شو . گرمی محبتش را حس کن . عشق واقعی همین است . این همه احساس پاک را برای یه  خیال و فکر خام خرج نکن برای این هیبتی که جلوی چشمانت است خرج کن . این تنها چیزی است که مرد میخواهد . وبدان تا عشق تو نباشد هیچ قورمه سبزی خوش مزه نمی شود . هیچ مهمانی در خانه شما خوش نمی کذراند . باور کن . و اینکه هر مردی تفاوت طعم خورش بادمجانی که با عشق پخته می شود و آنکه بر حسب وظیفه پخته می شود را می فهمد . بخدا می فهمد .