Archive for مارس 2010

عیدانه

مارس 17, 2010

بلاخره عید رسید ، هر چقدر هم زمستون هوا گرم باشه باز اول فروردین اول بهاره. یه چیزی توش هست که تو بقیه روزا نیست ، یه بویی داره که هیچ روز دیگه ای نداره و من امروز یه نموره بوشو حس کردم .

میخوام اینجا واسه کسایی که متعلق به اینجا هستن بنویسم ، تمام کسانی که یک سال خوندمشون ، گه گداری هم اونا اینجا اومدن و خوندنم .

از بزرگترا شروع کنم از آقای اولدفشن که واقعا یک پدیده ناب در وبلاگستانه ، هنرمند ، خوش ذوق با تجربه و تواما به روز و اهل تکنولوژی روز . خیلی چیزها از مطالبشون یاد گرفتم و خیلی ایده های جدید دیدم در وبلاگشون و لذت بردم . امیدوارم سال خوب و موفقی در پیش داشته باشند .

بعدیش فهیم عزیز با وبلاگ گفت و چای که همینجوری قلمش رو دوست دارم امسال حالی به وبلاگش داده و نو نوارش کرده و خیلی جدی و با پشتکار ادامه داد امیدوارم موفق تر از پیش باشه در کنار خانوادش سال خوبی و شروع کنه .

عسل جان که هیچ وقت فراموش نمی کنم نظر های پر از لطفت رو در مورد این صفحه بی مقدار وقتی که  اولین نفر اینجا پا گذاشت و میشه گفت اگه اینجا رو دارم و تا امروز بودم شروعش از اولین کامنت تو بود . نمی دونم عید ایرانی یا نه به هر حال میدونم یه جا بند نمی شی و دوربین و ورمیداری میری یه طرفی امیدوارم سال خوبی رو شروع کنی موفق تر از پیش سرشار از سلامت و خبرهای خوب.

روشنک خانم که مطالبش واقعا یه جوریه ، نمی دونم چی باید در موردش بگم فقط میدونم یه جوریه ، متفاوته . چند وقت هم هست آفتابی نمیشه . دوستت دارم با تمومه مکافاتت . امیدوارم موفق باشی و سال خوبی رو شروع کنی . و این سالی که تموم شد نارحتی هایی که با خودش داشته برات هم تموم بشه .

ندا جان که چی بگم ، نمی دونم چجوری سر و کلش اینورا پیدا شد . این دختره مثل یه پارچ پر از احساسه که همینطور که کلشو کج کنه ازش احساسات میریزه . از اینکه امسال این آخری ها اتفاقهای خوب برات افتاد آشنایی های خوب نسیبت شد خوشحالم . امیدوارم سال آینده خوش هاش ادامه پیدا کنه برات تو کارت هم موفق باشی … باشه اگه قول بدی آهنگ پس زمینه بلاگتم ور داری دعا میکنم عروس شی .

لیلی جان اون دختر آتیش پاره ای که همیشه خوندن کامنتهاش واسه غم انگیز ترین پستهام هم باعث میشه رو لبام لبخند بنشینه . عید امسالت با همه سالهات متفاوته و خوشحالم که سال گذشته اتفاقهای خوب برات افتاد امیدوارم سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشی سراسر سعادت و خوشبختی . در ضمن گم کرده راه راهت هم پیدا کنی !

یک مهندس خسته که اینورا هیچ وقت نیومده ولی همیشه با مطالبش حال میکنم ، وجه اشتراکش با من فقط تو مهندس بودن و خسته بودنشه . امیدوارم امسال سال خوبی باشه برات و تو کار و تحصیلت موفق باشی .

یک پزشک ، واقعا پزشکی که اینقدر اهل تکنولوژی و دیجیتال باشه ندیده بودم . خیلی چیزا از مطالبت یاد گرفتم و همیشه احساس میکنم چقدر خوبه اینقدر آدم به روز باشه . (البته اینو برای همه نویسندگان این وبلاگ گفتم! )

بانو که قبلنها بیشتر اینورا میومد ، زیبا و شاد مینویسه و همه موضوعات و با یه دیده دیگه میبینه . دوست دارم صفحتو و از آخرین مطالبت هس میکنم اتفاقهای خوبی داره برات میوفته امیدوارم زیر سایه ابوی خوب و سلامت باشی

نسیم عزیز که تازگیها باهم آشنا شدیم نمی دونم چرا همش احساس میکنم مطالبت گرمی جنوب رو داره امیدوارم سال خوبی رو شروع کنی در کنار همسر و دختر گلت

گلاره خانم که خیلی برات آرزوی موفقیت میکنم . این اواخر پیشرفت کردی تو کارات که باعث خوشوقتیه امیدوارم ادامه داشته باشه و یکروز یه امضا به ما بدی برای دوستانمان پز بدهیم

 یگانه جان عزیز که خیلی پای رفاقته . از دوستایی که اینقدر دوستانشون براشون مهمن خوشم میاد . امیدوارم سال خوبی رو شروع کنی پر از سلامتی و خبرهای خوب

و خاله زری عزیز که خیلی با کمالاته ، امیدوارم در کنار همسر و ارشیای گلت خوشبخت باشی سال خوبی رو شروع کنی یه بارم بروبکس رو دعوت کن یه شام بده طوری نمیشه ها ، این ندا اگه سر سوزنی آشپزی تو رو داشت حتما اینکارو میکرد ، مگه نه ندا؟

و آیه عزیز هم که واقعا قلمش رو دوس دارم ، یه جور متفاوته اونم . امیدوارم سال خوبی رو شروع کنی .

جا داره از همه کسانی که اسمشون از قلم افتاد یاد کنم همچنین با تشکر از خانواده رجبی (سریال خانه سبز یادتونه)

قود قود قودا

مارس 14, 2010

امروز سر چهار راه سرچشمه پشت ترافیک بودم که یکی از این مرغ فروشای مولوی که مرغ زنده می فروشن  وایساد کنار ماشینم تو دستاش ده تا مرغ بود که همه رو از طرف پا گرفته بود و هی دستاشو پائین بالا می آورد ، من برای اولین بار صدای قد قد  مرغها رو شنیدم و فهمیدم چی میگن ، میگفتن بکشین راحتم کنید …

جوریدم نبود دادا نجور نیس !

مارس 6, 2010

باز یه ماموریت دیگه ، تو کوهستانهای مرکزی زاگرس ، بین استان کهکیلویه و بویراحمد و چهارمحال و بختیاری ، مسیرم از اصفهان بود ، با هواپیما رفتم اصفهان شب را ماندم و صبح اول وقت رفتم به بازدید از محل پروژه و عینا همین مسیر را برگشتم ، چون پرواز اولم بعدالظهر بود شب اول را حسابی فرصت داشتم اصفهان را بگردم ، هتلم هتل کوثر بود که مجاور سی و سه پله و یه اطاق با نمای زاینده رود و تمامی تشکیلاتش داشت که بسیار کیف انگیز بود . چون فردا روز سختی داشتم خیلی خودم را با گشت و گذار خسته نکردم فقط مثل اینایی که نذر کردن از سر چارباغ بالا تا ته چارباغ عباسی رفتم و برگشتم . خیلی شلوغ پلوغس این چارباغ عباسی و من به تماشای مردم و مغازه ها پرداختم . اینجا پسرها از حد نرمال بلند قد ترند و دخترها از حد نرمال کوتاه تر . دخترهای اینجا حرف زدنشان بلند بلند است و در حال حرف زدن کلی دست و کله شان را تکان میدند ، حتی در چارباغ بالا که کلاسش بالاتر است به نظرم ، پرشیایی را دیدم در ترافیک مانده و در آن دختره خیلی بالا پائین می پپرد اول فکر کردم دارد حرف میزند ولی  وقتی که به نزدیکش رسیدم فهمیدم که دارد با آهنگی که گوش میدهد میرقصد در خیابان . چندین بار بهم تنه زدند و در بدترین حالت آن یکی از پشت آنچنان به من خورد که جیغ بلندی هم کشید و مو بر تنمان راست شد . دیدم مقنعه و مانتوی خاکستری دارد و وقتی به دیتا بیسم مراجعه کردم گفتم شاید زیور باشد ، اگر زیور را نمی شناسید از تمامی دوستانی که لینکشان این بغل است آمارش را بگیرید .

خلاصه در این شهر همه چیز تحت تاثیر اقتصاد است ، اغذیه فروشی ها لقمه هایی را سر هم میکنند که زیر 1000 تومان قیمت داشته باشد و به همه آنها اسنک میگویند . حتی جوجه کباب هم به صورت لقمه ای یافت می شود . از بریانی خاطره خوشی نداشتم و به راننده ای که قرار است فردا مرا به سایت ببرد قول مردانه داده بودم که در این خیابان چیزی نخورم. نمی دانم نگران سلامتی من بود یا دوست نداشت در سفر فردا هر پنج دقیقه بزند کنار .  شام را در هتل میل کردم که بد هم نبود . اما بین خودمان باشد با آنهمه مراقبه ای که کردم باز نفسم بر من غلبه کرد و یک سمبوسه خوردم و چیزیمان نشد . اتفاقا خیلی هم چسبید چون داغ و تند بود و هوا یک نموره سرد بود.

… آبسولومان چیزی نمی یابم ! نه چیز پوزیتیف نه نگاتیف !

مارس 1, 2010

برای قهوه دعوتم کرد دفترش ، دوست داشتنی است ، پر از اطلاعات و دانش ، تقریبا تو هر زمینه ای ، یک ویکی پدیای زنده ، حافظه عجیبی دارد ، شماره شناسنامه مرا حفظ است ، هیچ وقت کمتر از سه ساعت گپ زدنمون تموم نشده ، هرچند که خیلی دیر به دیر اتفاق می افته ، حتی یکبار تو فرودگاه از هواپیما جا موندیم سر همین قضیه ،سلیقه غدایی مون هم عین همه ، هر دوتا اهل دلیم ،  سینی قهوه شامل دو تا فنجون اسپرسو عالی که عطرش هوش از سر آدم می برد ، یه قوری کوچک شیر  یه ظرف که روش برچسب زده بود و نوشته بود «فارسی» ، تعجب کردم ! چون کاراش همیشه یه نکته ای دارد ،  پرسیدم این چیه؟ گفت فارسی شکره! این مطلبو اگه من بگم باد هواست ولی اونکه انگلیسی رو عالی بلده و مترجم  قابلی هم هست وقتی میگه یه مفهوم دیگه ای داره ، قهوه رو خوردیم و سر صحبت از داستان فارسی شکر است محمد علی جمالزاده باز شد خیلی از عباراتش را حفظ بود ، می گفت و می خندیدیم  و مرور زمان از دستمون رفت

پی نوشت : این اولین داستان کوتاه به زبان فارسی است و عنوان این پست را از متن داستان انتخاب کردم در اینترنت هم یافت می شود ، گشتم بود ،  بگرد هست