Archive for آوریل 2010

خروس خون

آوریل 20, 2010

چند شب پیش ، موقع شام ، تلویزیون روشن بود و داشت سریال به کجا چنین شتابان را پخش می کرد ، خیلی در قید نگاه کردنش نبودم ، شخصیت آهو خردمند که او را عزیز صدا می کنند داشت نوه را نصیحت میکرد ، میگفت پسر جان سحر خیز باش که هرکی به جایی رسیده از سحر خیزی رسیده ، خوب حرفیه که زیاد شنیده ایم و از بچگی در گوشمان خوانده اند ، ولی این دفعه به فکر افتادم که این باید یک نمودی در جامعه داشته باشه ، استثناء همیشه هست ولی اینکه یک حرف یا ایده درست باشد باید یک نمود عینی در جامعه داشته باشد ، فردا صبح ، مثل همیشه ساعت یک ربع به شش زدم بیرون ، مسیری که صبحها می روم از یک منطقه کاملا اداری رد می شود و کلی شرکتهای خصوصی در این محل دفتر دارند . این دفعه دقت کردم ! اکثر ماشینهایی که قبل از ساعت هفت صبح پارک میکنند قیمتی بالای 50 میلیون تومان دارند ، به خانه بر می گردم ، دوش می گیرم ، لباس عوض میکنم و ساعت هفت و نیم در پارکینگ را باز میکنم و می بینم دوتا راننده پراید دارند سر جای پارک بگو مگو می کنند

پی نوشت : نمی دانم تاحالا طلوع خورشید را دیده اید یا نه ، تازگیها از خیلی ها پرسیدم و فهمیدم که این پدیده زیبا را که هر روز معجزه وار اتفاق می افتد را خیلی ها در تمام عمرشانتجربه نکرده اند ! اگر تاکنون این کار را نکرده اید حتما یکبار امتحان کنید ، چیزی تا اولین طلوع باقی نمانده ، الان به حساب ساعت من چهارده ساعت و چهل و پنج دقیقه مانده است !

Advertisements

کتاب چهره

آوریل 17, 2010

پرده اول

شب از جلوی محلی که آخرین بار همدیگر را دیده بودیم میگذشتم ، هر وقت از اینجا رد می شوم یادت میکنم ، این بار هم همینطور ، برای کسانی که تو ماشین با من بودم تعریف کردم که بعله ما سه تا دوست بودیم در دبیرستان ، رفیق فاب ، چیزی که دیگر بعد از اون دوره نداشتم و در ادامه چند تا از خاطرات اون دوران را تعریف کردم ، امشب باران می بارد و من از کنار تصویر تو در کنار خیابان می گذرم ، این دفعه خیلی دلم هوای رفیق های قدیمی را کرده است ، فردا صبح که پاشدم اولین کاری که کردم وارد فیس بوک شدم ، اسمت را چستجو کردم ، این کار را پارسال هم انجام دادم ، ولی تو هنوز کامیوتر ستیزی دوران دبیرستانت را داری ، اینجا ها آفتابی نمی شوی ، بس که خنگی ! اما این بار … این عکس تو است . خوده خودتی ، فورا یه پیغام ، شماره موبایلم را می گذارم ، نیم ساعت بعد … درینگ … آقای مهند…. آقای مهندس و زهر مار ….و یک جیغ بلند ، ناگهان چهارده سال بچه تر شدم ، چشمانم تر شده و نیشم تا بناگوش باز است ، همکارانم که همه از من کوچکترند و برای این بندگان خدا کلی قورت می آیم چشمانشان از حدقه زده است بیرون ، می گویی دیشب داستان رفاقتمان را برای همسرت تعریف می کردی ، همان موقع که باران می آمد ، همان ساعتی که من یاد تو کردم ، باید ببینمت ، همین الان ، نه فردا ، نه پنج شنبه ظهر ، و چه لذتی دارد کنسل کردن تمامی قرارها ، کار دارم ! با دوست عزیزی وعده دارم ، آدرست را گرفته ام ، به خاطر تو ماشینم را شسته ام ، با وجودی که می دانم باران می آید ، لباسم را داده ام خشکشویی ، تو همیشه تر و تمیز و مرتب می گشتی ، تازه هر وقت با هم بیرون میرفتم برای قپی آمدن جلوی دخترها لازم بود خوش تیپ باشیم ! پس امروز هم خوش تیپ می رویم ، سر ساعت در خانه ات هستم ، زنگ میزنم ، تو لفت میدهی ، مثل همان موقع ها ، حتما داری باز به موهایت ور می روی ، اگر که چیزی از آنها باقی مانده باشد ، در باز می شود ، خودتی ، خود خودت . دوست من ، دوست خوبه من ، رفیق من . هردو کمی چاق شده ایم ، کمی شکم آورده ایم مال سن است ، باید برویم جایی که بشود چندین ساعت حرف بزنیم ، قد چهارده سال ، می رویم ، حرف میزنیم ، بعد از نیم ساعت اول دیگر یادم می رود چهارده سال هم دیگر را ندیده بودیم ، انگار هیچ جدایی بین ما نبوده ، همون دوستان همیشگی ، اینقدر بلند میخندیم که همه به ما چپ چپ نگاه میکنند ، چقدر لذت دارد چهارده سال بود که اینگونه نخندیده بودیم

پرده دوم

یواشکی با دل لرزون ، مثل همان روز که تنها بودم در خانه ، زنگ زدم به  118 و شماره خانه تان را گرفتم ، موقع بردن اسم پدرت صدایم می لرزید ، انگار اپراتور میدانست من تلفنت را برای چه میخواهم ، دور و بر خودم را نگاه کردم که کسی نباشد ، حالا اسمت را جستجو میکنم ، بعد از هجده سال …عکست را می بینم ، عکست جلوی چشمانم میلرزد ، انگار چشمانم تر شده ، خودت هستی ، ازدواج کردی ، عین همن سالها زیبایی ، برایت آرزوی خوشبختی میکنم ، میخواهم برایت پیغام بگذارم ، پیغامگیرت را می زنم ، باکس خالی باز میشود ، به کی برد خیره میشوم ، مثل همان روزها که زنگ می زدم به خانه تان ، هیچ وقت حرف نزدم ، تنها صدای الوی تو را می شنیدم و صدای گرومب گرومب قلبم را ، الان باز صدای قلبم را میشنوم ، کاش میشد این صدا را تایپ کنم برایت

زیبا

آوریل 12, 2010

برای هزارمین بار عکست را باز میکنم ، بیشتر از چند دقیقه دوری اش را نمی توانم تحمل کنم ، به چشمان قشنگت خیره میشوم و فکر میکنم خدایا یک انسان تا چه حد میتواند زیبا باشد .

تهران

آوریل 10, 2010

بعله قبول دارم! تهران همیشه یه شهر شلوغه ، از یه زاویه که بهش نگاه کنی میبینی که کثیفه دود گرفته است از یک زاویه دیگر نگاه کنی میبینی که پر زرق و برقه ، تجملاتیه ولی میدونید چیه ، وقتی یه جایی تو مرکز شهر می بینم روی دیوار با یک خط گرافیکی غیر متعارف نوشتن انسان   عاشق خوشحال می شوم تو این شهر زندگی میکنم

پ .ن. دیشب تگرگ شدیدی آمده است برگ درختان را مانند سالاد اسفناج خورد کرده است کف خیابان ، آسمان آبی و زمین سبز ، بوی این برگها با بوی بارانهای باریده در این چند شب اخیر هوش از سرمان برده است

قانون نسبیت

آوریل 5, 2010

به یک نتیجه رسیدم ، اگر یک حاشیه بالا و پائین از طیف موسیقی رو در نظر نگیریم که شامل طیف سخیفانه مثلا رپ فارسی و موسیقی های استانبولی با اشعار فارسی است ، هم چنین خواننده هایی که تقلید صدای سایر خوانندگان رو میکنن و از خود چیز جدیدی ارائه نکرده اند را حذف کنیم ، خوش آمدن و یا نیامدن از یک آهنگ بستگی به شرایط روحی خود آدم داره ، در یک لحظاتی شنیدن صدای شهرام شپره مثل خوردن یه چای تازه دم می چسبه و بعضی لحظه ها هم ناله های رضا صادقی همنوای ناله های دل خود آدمه .

این از مکاشفاتم در اولین ترافیک سال 89 بود !