خروس خون

چند شب پیش ، موقع شام ، تلویزیون روشن بود و داشت سریال به کجا چنین شتابان را پخش می کرد ، خیلی در قید نگاه کردنش نبودم ، شخصیت آهو خردمند که او را عزیز صدا می کنند داشت نوه را نصیحت میکرد ، میگفت پسر جان سحر خیز باش که هرکی به جایی رسیده از سحر خیزی رسیده ، خوب حرفیه که زیاد شنیده ایم و از بچگی در گوشمان خوانده اند ، ولی این دفعه به فکر افتادم که این باید یک نمودی در جامعه داشته باشه ، استثناء همیشه هست ولی اینکه یک حرف یا ایده درست باشد باید یک نمود عینی در جامعه داشته باشد ، فردا صبح ، مثل همیشه ساعت یک ربع به شش زدم بیرون ، مسیری که صبحها می روم از یک منطقه کاملا اداری رد می شود و کلی شرکتهای خصوصی در این محل دفتر دارند . این دفعه دقت کردم ! اکثر ماشینهایی که قبل از ساعت هفت صبح پارک میکنند قیمتی بالای 50 میلیون تومان دارند ، به خانه بر می گردم ، دوش می گیرم ، لباس عوض میکنم و ساعت هفت و نیم در پارکینگ را باز میکنم و می بینم دوتا راننده پراید دارند سر جای پارک بگو مگو می کنند

پی نوشت : نمی دانم تاحالا طلوع خورشید را دیده اید یا نه ، تازگیها از خیلی ها پرسیدم و فهمیدم که این پدیده زیبا را که هر روز معجزه وار اتفاق می افتد را خیلی ها در تمام عمرشانتجربه نکرده اند ! اگر تاکنون این کار را نکرده اید حتما یکبار امتحان کنید ، چیزی تا اولین طلوع باقی نمانده ، الان به حساب ساعت من چهارده ساعت و چهل و پنج دقیقه مانده است !

Advertisements

4 پاسخ to “خروس خون”

  1. زری Says:

    اینم منفعت سحر خیز بودنه دیگه.
    طلوع خورشید رو از دست نمیدم.

  2. نسيم Says:

    من كه كلا خورشيد پرستم! طلوعش، غروبش، تابشش همه رو دوست دارم شديد. طلوع و غروبهاي خيلي خوشگلي رو هم تجربه كردم.مرسي بابت يادآوري!
    راستي تو هم كه سحرخيزي. يك ربع به شيش! عاليه آفرين!

  3. نسترن Says:

    اردیبهشت سال 81 بود که برای نخستین بار طلوع خورسید رو دیدم… اونم زمانی که سوار قطار بودم و داشتم از مشهد برمی گشتم تهران.
    اون سفر، اولین سفری بود که بدون مامان و بابام می رفتم، برای همین چون خیلی دلتنگ بودم، از اون موقعی که سوار قطار شدم تا اون موقعی که رسیدم تهران، چشم رو هم نگذاشتم…
    همین هم باعث شد تا در 19 سالگی، برای بار اول ببینم که این معجزه چطوری اتفاق می افته… و حالاصبح های زیادی که تماشای طلوعش رو از دست نمی دم.

    آرام بمانی

  4. لیلی نامه Says:

    من که سحر خیزیم همش از روی اجبار بوده ولی تا لنگ ظهر خوابیم به دلخواه!!!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: