Archive for ژوئیه 2010

ای روی تو …بهشت من

ژوئیه 24, 2010

بعضی از شبهای شراب هست که می ارزند به هزار تا بامداد خمار ، به جان عزیزت در اوج خماری فردا صبح ، قبل از طلوع آفتاب ، یک جایی بین بیداری و خواب ، تو ارتفاع 33000 پایی از سطح دریا ، دم به دقیقه یادش می افتادم و لبخندی صورتم را می پوشاند

من …همین الان

ژوئیه 17, 2010

فیلم همسفر یادتونه بهروز وثوقی به گوگوش چی می‌گفت :‌ اکه هی .. جون مادرت ما رو یاد چیزایی که نداریم ننداز .. هر چی خورده بودیم پرید سر صبحی

 خدا از سر تقصیرات فیس بوک نگذره که پروند سرصبحی …

کوپولی

ژوئیه 4, 2010

+ در نقش خانم کوپول مهربان که یکی دو سال است به فیض مادری نائل آمده

– در نقش خودم

+ دیروز تو شلوغ پولوغی خیابون پسرمو گم کردم نصف العمر شدم داشتم میمردم از ترس

– نه بابا؟ چطور؟

+هیچی من پشت ویترین بودم یه لحظه پر مانتومو ول کرده دوباره که میخواسته بگیره مال یه خانم دیگرو گرفته دنبال سرش راه افتاد رفته

-آخی ، بچه هست نمیدونه هر گردی گردو نیست !

+  >:-(