Archive for اکتبر 2010

این جوونها …

اکتبر 5, 2010

از کمالات نسل جدید همین که چند وقت پیش در خدمت یکی از این شکوفه های نو شکفته در ماشین خودمان بودیم فولدر فرنگی اوتیس ردینگ را گذاشته بودیم پخش شود رسید به این آهنگ ستند بای می یهویی اون دانشمند نه گذاشتند و نه برداشتند که ای وای آهنگ اندی! به زبان خود نوگل نوشکفته و با ملایمت گفتم که زمانی که اوتیس خدا بیامرز این آهنگ را خواند اندی اصلا بدنیا نیومده بود ، مقتضی سنش نبود اگر نه اضافه می کردم که حتی صحبتی از بدنیا آمدنش هم نبوده!  می ترسم از آن روزی که هر وقت ترانه امشب شب مهتابه پخش بشه همه بگن وای آهنگ مهران مدیری.

دل و دریا

اکتبر 3, 2010

خسته نیستم ، با وجود اینکه پنج ساعت رانندگی کرده ام خسته نیستم ، یا بخاطر مناسب بودن هوا و خلوط بودن راه است و یا بخاطر اینکه دیشب را کافی خوابیده ام و یک فلاش مموری پر از آهنگهای متنوع برداشته ام و یا هر دو. سر ظهر رسیدم و تا شب دنبال کار و گرفتاری خودم بودم ، شب خسته و تنها به هتل برگشتم حوصله خوابیدن نداشتم . رفتم لب آب . قلیان و چایی سفارش دادم و همینطور که نسیم دل انگیز دریا به سر و صورتم میخورد یک نفس قلیان کشیدم و چایی خوردم و به صدای امواج گوش دادم . چقدر دلم میخواست یکی از این آدمهای دور و بر این قلیان را از دستم میگرفتند . کشیدن قلیان اتفاقی است که در سال یکی دوبار بیشتر رخ نمی دهد و اصلا به آن عادت ندارم ، احساس می کنم زمین و زمان به دور سرم می چرخند . حال بدی نیست . بالاخره ذغال روی مجمر هم تمام شد و دیگر بهانه ای برای نشستن نیست . کفشهایم را در می آورم و روی ماسه ها راه میروم آنقدر میروم که از دایره زرد رنگی که نور افکنهای هتل روی ساحل روشن کرده اند خارج می شوم . ماه در افق مانند یک قاچ هندوانه بزرگ و نارنجی است . در این تاریکی مرزی بین آسمان و دریا مشخص نیست . قبلا دریای شمال را دوست نداشتم ، همیشه دریای جنوب برایم حس دیگری داشت ، جذر و مدش به آدم این حس را میدهد که زنده است ، گرمی و تمیزی آبش دوست داشتنی است . اما دریای شمال حرکتی ندارد ، گرمایش آن چنان نیست ، و هیچوقت هوا و زمین و دریا خالی از موجودات و حشراتی که به نوعی آزارنده هستند نیست .تا اینکه سالها پیش در یک نیمه شب ، یک نیمه شب نوروزی ، در حالی که بوی عید از در و دیوار میبارید و سر خوش از همسفران خوب و بوی کباب و صدای دلنشین بودیم ، نگرانی تمام دنیا به قلبم وارد شد ، خبر آنچنان باور نکردنی و ناگهانی بود که منگ شدم . سرگشته و آواره از خانه بیرون زدم و به ساحل همین دریا پناه بردم ، حس موجود کوچکی که در شکاف یک تخته سنگ در اعماق دریا گیر کرده است و مستاصل خدا را میخواند ، حس عجیبی بود ، هیچ وقت در زندگی اینقدر احساس کوچک بودن نکردم .از خدا درخواست بزرگی داشتم که اصلا در حد و اندازه من نبود . هیچ وقت حس خواستن اینگونه در وجودم چنگ نینداخته بود ، میخواستم دانه دانه سلولهای بدنم را بدهم تا کسانی که دوستشان دارم و الان در خطر افتاده اند سلامت بمانند .وتمام حرفهایم را خدا شنید ، خواستنم را دید ، دریا هم بود . شاهدم بود . امینم بود و نگذاشت صدایم را کس دیگری بشنود . نگذاشت کس دیگری من را ببیند .
حالا سالهاست که این دریا را میبینم لبخند میزنم ، انگار دوست یک قدیمی را دیده ام ، انگار راز مشترکی را با هم داریم ، فردا صبح تنی به آب میزنم شاید ببوسم روی این رفیق دیرین را.