دل و دریا

خسته نیستم ، با وجود اینکه پنج ساعت رانندگی کرده ام خسته نیستم ، یا بخاطر مناسب بودن هوا و خلوط بودن راه است و یا بخاطر اینکه دیشب را کافی خوابیده ام و یک فلاش مموری پر از آهنگهای متنوع برداشته ام و یا هر دو. سر ظهر رسیدم و تا شب دنبال کار و گرفتاری خودم بودم ، شب خسته و تنها به هتل برگشتم حوصله خوابیدن نداشتم . رفتم لب آب . قلیان و چایی سفارش دادم و همینطور که نسیم دل انگیز دریا به سر و صورتم میخورد یک نفس قلیان کشیدم و چایی خوردم و به صدای امواج گوش دادم . چقدر دلم میخواست یکی از این آدمهای دور و بر این قلیان را از دستم میگرفتند . کشیدن قلیان اتفاقی است که در سال یکی دوبار بیشتر رخ نمی دهد و اصلا به آن عادت ندارم ، احساس می کنم زمین و زمان به دور سرم می چرخند . حال بدی نیست . بالاخره ذغال روی مجمر هم تمام شد و دیگر بهانه ای برای نشستن نیست . کفشهایم را در می آورم و روی ماسه ها راه میروم آنقدر میروم که از دایره زرد رنگی که نور افکنهای هتل روی ساحل روشن کرده اند خارج می شوم . ماه در افق مانند یک قاچ هندوانه بزرگ و نارنجی است . در این تاریکی مرزی بین آسمان و دریا مشخص نیست . قبلا دریای شمال را دوست نداشتم ، همیشه دریای جنوب برایم حس دیگری داشت ، جذر و مدش به آدم این حس را میدهد که زنده است ، گرمی و تمیزی آبش دوست داشتنی است . اما دریای شمال حرکتی ندارد ، گرمایش آن چنان نیست ، و هیچوقت هوا و زمین و دریا خالی از موجودات و حشراتی که به نوعی آزارنده هستند نیست .تا اینکه سالها پیش در یک نیمه شب ، یک نیمه شب نوروزی ، در حالی که بوی عید از در و دیوار میبارید و سر خوش از همسفران خوب و بوی کباب و صدای دلنشین بودیم ، نگرانی تمام دنیا به قلبم وارد شد ، خبر آنچنان باور نکردنی و ناگهانی بود که منگ شدم . سرگشته و آواره از خانه بیرون زدم و به ساحل همین دریا پناه بردم ، حس موجود کوچکی که در شکاف یک تخته سنگ در اعماق دریا گیر کرده است و مستاصل خدا را میخواند ، حس عجیبی بود ، هیچ وقت در زندگی اینقدر احساس کوچک بودن نکردم .از خدا درخواست بزرگی داشتم که اصلا در حد و اندازه من نبود . هیچ وقت حس خواستن اینگونه در وجودم چنگ نینداخته بود ، میخواستم دانه دانه سلولهای بدنم را بدهم تا کسانی که دوستشان دارم و الان در خطر افتاده اند سلامت بمانند .وتمام حرفهایم را خدا شنید ، خواستنم را دید ، دریا هم بود . شاهدم بود . امینم بود و نگذاشت صدایم را کس دیگری بشنود . نگذاشت کس دیگری من را ببیند .
حالا سالهاست که این دریا را میبینم لبخند میزنم ، انگار دوست یک قدیمی را دیده ام ، انگار راز مشترکی را با هم داریم ، فردا صبح تنی به آب میزنم شاید ببوسم روی این رفیق دیرین را.

Advertisements

2 پاسخ to “دل و دریا”

  1. نسيم Says:

    سلام. اينجارو كه خوندم دلم براي شمال و درياش تنگ شد دوست جون.
    خوشحالم كه خوش گذشته.

  2. banoo Says:

    مواظب باش غرق نشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: