Archive for نوامبر 2010

سلام … حالتون چطوره؟

نوامبر 27, 2010

بالاخره این حس نوشتنمان آمد ، بازگشتش کمتر از باز گشت گودزیلا نیست اقلکن برای دل خودمان . خلاصه که خیلی از این قضیه مشعوفیم ! باشد که سوژه مناسبی هم به ذهنمان خطور نماید تا نور علی نور شود . علی الحساب قصدمان عرض سلامی بود و بس!

چند گفتمان در روزهای گذشته:

زمان 5 صبح (نیم ساعت به خروس خون)

مکان داخل هواپیما در ارتفاع حدودن 33000 پایی!

خانم بغل دستی در هواپیما درحالی که آرنجش را گذاشته رو قفسه سینه من و مجله میخواند: زنجان هم جاهای دیدنی زیاد داره ها!

من در حال چرت : والا چه عرض کنم منم شنیدم دو سه ناحیه دیدنی داره ، خدا قسمت کنه ببرید نشانمان بدهید زن …!!! چیزه…. خانمجان!

خانم بغل دستی در هواپیما در حالی که دارد زل زل در چشمانم نگاه میکند: …. (یه چیزایی تو مایه زهر مار!)

من در حال چرت : آخه دختر جان آدم با هر چیزی که سر صحبت رو باز نمیکنه!

زمان همین الان

مکان در شرکت

یکی از آقایان همکار که دیشب عقد کرده: بفرمائید شیرینی !

یکی دیگر از همکاران ولی از نوع مونث اش: حالا خانم چکاره اند؟

یکی از آقایان همکار که دیشب عقد کرده و الان باد شدیدی به غب غب انداخته: دکترای تاریخ دارند!

من درحالی که شیرینی عروسی کنج لپم است : حتما عتیقه شناس قابلین که تو رو انتخاب کردند

Advertisements

نوشتنم نمی آید

نوامبر 7, 2010

بعضی وقتها اینجوری است ، عموما نوشتنم نمی آید ، خلاقیتم در یک نقطه توقف می کند و دستی بر کمر می زند و نفسی چاق میکند ، از سوی دیگر سوزنم فکرم در تراک یک کار روتین و تکراری گیر میکند و هی نت واحدی را میخواند ، مزاج است دیگر ، مهار کردنش کار من و شما نیست ، زور و قوه زیادی می خواهد . لذا از همین جا عذرم را پذیرا باشید ، می آیم ، میخوانمتان و می روم ، نفسی برای نوشتن نیست ، چیزی که این وسط مسطها ثابت مانده و دست خوش تغیررات حسی نمی شود همین است که دوستتان دارم .